مثل خیلی وقتای دیگه رفتیم باز قیمت گرفتیم برگشتیم ، خانواده اصرار داشتن میخاد کلاه بزاره سرمون ، نمایندگی بود، اصلا انگار دلال بود....

بعدش رفتیم خونه مادربزرگ

قرار بود زنگ بزنه قیمت دو مدل مختلف و بگه

من کمترینش رو میخواستم، اونی که لرزشگیر نداشت.....

گفتم کلا بی خیال بشین ، اگه اینطور فکر میکنید که میخاد کلاه بزاره ، فایده نداره هی بریم قیمت بگیریم بیایم دوباره چند وقت بعد همینطور

پدر گفت همین فردا میخریمش.....صداش لحن آدمی بود ک یه کم عصبانی باشه.....مثه یه چیز زوری.....من اینو نمیخاستم....

راستش نفهمیدم چطور شد که همون شب رفتیم نصف مبلغش پرداخت شد و سفارش دادن و  تا پنجشنبه میرسه....

هنوز باورم نمیشه راستش ، خیییییلی منتظرم تا بیاد😆 

به همین دلچسبی....

 

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ساعت 1:15 نويسنده نیلی |
شب اول ماه و دوشنبه و سوره واقعه.....

روز اول یکی روز دوم دوتا تا چهارده روز.‌....

یه خواسته ی خیلی مهم داشتم از خدا.....خییلی مهم برای زندگیم....

اما هر شب میگفتم خدایا ثواب امشب برای شادی روح اونهایی که تو ذهنم میومد....

تا اینکه یکی از خاله های پدرم به خاطر بیماری دیابت بستری شد و بعدش کما.....

روز ششم و هفتم بود. ...

گفتم خدایا من ازت هیچی نمیخام، میدونم برآوردن دعای ختم چهارده روز سوره واقعه ردخور نداره،بیا با هم معامله کنیم.....

من نیت ام رو عوض میکنم، از امشب فقط برای سلامتی خاله مینای بابا واقعه میخونم.....

روز هفتم گذشت

روز هشتم ....

از اتاق صدای گریه های پدر رو شنیدم....

داشتم سکته میکردم از ترس....

دستام میلرزید...

میدونستم که هیچکس تاب و توان یک مصیبت تازه رو نداره.‌....

گریه های پدر که تموم شد،

صدای زنگ تلفن بلند شد.....

گفتن خاله مینای پدر به هوش اومده...

من به خدا توکل کرده بودم

به قرآنش، به حمد شفا ، به ختم واقعه..... با تمام وجودم ازش خواسته بودم.....

داشتم می مردم از خوشحالی.....

نمی دونم چجوری باید فدات بشم خدا که واقعا ارحمن الراحمینی 

۲۹ مرداد.روز هشتم.....

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۷ساعت 14:40 نويسنده نیلی |
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم......

یادمه اولین باری که تو اینترنت عکس عروسک روسی دیدم عااااشقشون شدم 

عاشق اون قیافه ی خنگ و لباس چین دار تور توری

خیلی تلاش میکردم به صورت خودکفا یاد بگیرم و درست کنم تا حدودی هم موفق بودم ولی هیچوقت عروسکام شبیه نمونه های اینترنتی نمیشد 

از وقتی فهمیدم آموزشگاه ترمه (آموزشگاهی که بیشتر دوره های هنری رو گذروندم  )دوره عروسک سازی گذاشته چشمام پر از ستاره شد، بخاطر درس و دانشگاه و بعدش مسافرت نتونستم ثبت نام کنم

ولی بعد از اون انقدر دم به دیقه زنگ میزدم تا فکر کنم کلافه شدن و با ۳ نفر کلاس رو تشکیل دادن

مربی مون یه دختر مهربووووون که خیلی اصولی و در عین حال ساده همه چیز رو یاد میده

یه روز با مامانجونم رفتم بازار قدیم پارچه های عروسکی خریدم ، با چه شوق و اشتیاقی، دیگه کارم شد دوخت و دوز و چرخ خیاطی بخاطر همین کلاس صاحب چرخ خیاطی شدم، 

وقتی یه چیزی رو خودت بسازی فکر میکنی قشنگ ترینه، انقد ذوقش و میکنی که دوست داری همش جلو چشمت باشه ....

کلی عروسک ردیف کردم جلو چشمم هی نگاهشون کنم و لبخند بزنم، 

یکی با موهای فرفری و یکی دوگوشی و لخت، یکی با لباس چین چینی و یکی اسپرت ، انقدر ذوق دارم که هر روز یه ایده جدید به ذهنم میرسه و دوست دارم زودتر بسازمش 

حال خوب این روزهامه☺😊

پر از روحیه و انرژی مثبت

واقعا انگار آدم تو دنیای دیگه ای غرق میشه

فرزند آینده م باید بهت بگم خوش به حالت اینهمه عروسک دستساز و بهتره بگم عشق ساز داری ، تو دنیایی که همه عروسکا کارخونه ای و شکل هم و بی روح شدن

مهم نیست برام اگه هرکس هرچی فکر کنه، من عروسک سازی رو دوست دارم، مثل نقاشی دوستش دارم....همه ی کارهای کودکانه رو دوست دارم چون اینطوری شادترم و هیچ چیز به اندازه شادی مهم نیست.....

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ساعت 2:2 نويسنده نیلی |
امروز ظهر سر سفره ناهار من حرفش و کشیدم وسط....حرف همون چیزی که مدتهاست آرزومه و نمی تونم داشته باشم....دوربین....
مدتهاست هر عکسی که با گوشی میخام بگیرم به امید دوربین دار شدن برای بعد میزارم......
به شوخی گفتم حسرتش مونده تو دلم
تا اسمشو آوردم ، اسم موبایل آورد....
حرفها با شوخی و خنده و البته گاها کنایه بود.....
طرفای عید میخواستم با پولهایی که جمع کرده بودم بخرم ولی نمیزاشتن، میگفتن گوشی هست به چه دردت میخوره مگه تو عکاسی و از این حرفا....
طی مدتی که طول کشید تا راضی شون کنم ، پولی که من جمع کرده بودم تبدیل شد به یک چهارم هزینه دوربین.....
یه بار به مادرم گفتم نمی بخشمت بخاطر اینکه من میتونستم دوربین داشته باشم و تو بخاطر مخالفت های بی دلیلت نزاشتی و پولم تبدیل شد به پول چار تا پفک......
یه بار به بابام گفتم حالا اگه دانشگاه آزادی بودم هر ماه جای صد تومنی که تو کارتم میریزی باید پول چهارتا دوربین میریختی....
یه بار گفتم اگه جای من پسر داشتی ازت موتور میخواست، میگفت اگه نخری درس و رها میکنم (تهدید های دوران جوانی برادرش) ، یا باید علاف وسط خیابونا ویراژ میرفت و از وسط دخترا جمعش میکردی.....
امروز نمی دونم چی شد چی نشد که بابام گفت باشه نصف پول دوربین با من.....
مادرم صداش بلند شد و خواهرم رو صدا زد که بیا میخام برات گوشی بخرم......
آخه گوشی که خواهر انتخاب کرده بود بسیار گرون بود و گفته بود نمیخره و مادر میخواست همه پولش و پرداخت کنه.
از روز بعد از کنکور هر بار اسم دوربین آوردم، خواهر چندشم اسم موبایل پشتش آورده، خط و نشون کشیده که براش دوربین گرفتین اینطور و اونطور ....هر بار اسم دوربین آوردم گفته میخای چیکار مگه عکاسی؟ دو روز خوشحالی دوتا عکس میگیری پرتش میکنی ته کمد
هربار اسم دوربین آوردم گفته مگه گوشیت چشه همون کار دوربین انجام میده هیچ فرقیم نداره (کوته فکر ترینی). همه اینها از روی حسادت یا نمی دونم هرچی بوده ولی هرطور بوده نخواسته بزاره چیزی که میخام و داشته باشم ، البته چون نظر خانواده هم همین ها بوده این حرفای خواهر چندش باعث مخالفت بیشتر و سرسختانه تر پدر و مادر میشد و اونها هم سخنان گهربارش رو تایید میکردن و هرچه بیشتر سعی داشتن مخالفت کنن و منو منصرف کنن....اما شاید تنها چیزی بود که بینهایت دلم میخواست داشته باشم و نمی تونستم ازش بگذرم......
امروز بعدازظهر تا پدر خواست بره بیرون گفتم تو رو خدا زود بیا بریم دنبال دوربین....آخه اگه یه روز میگذشت ممکن بود زیر قولش بزنه .....
برای بقیه پول دوربین هم یه ربع سکه داشتم که پارسال برای حفظ سوره یاسین از پدر هدیه گرفتم و حالا مادر تو کمد قایم کرده به قول خودش برای آینده.....آینده ای که فقط بهش خندم میگیره که معلوم نیست چندسال بعد ، سر سفره عقد بیاد سکه ای هدیه گرفتم به خودم هدیه بده......
خلاصه شب پدر زنگ زد گوشی و من برداشتم گفت حاضر شید بریم دنبال دوربین و گوشی......
اینم بگم که چند بار دیگه هم تونسته بودم راضیشون کنم فقط بریم دنبالش ولی هربار به بهانه های مختلف، نزاشته بودن بخریم ....گوشی و گذاشتم زمین و گفتم بابا گفت آماده شید بریم دنبال موبایل.....نگفتم دوربین.....بخاطر اینکه دلم نیومد برا من دوربین بگیرن و سر خواهرم بمونه بی کلاه.....نمی دونم چرا یه لحظه دلم سوخت براش..... پدر اومد؛ من داشتم نماز مغرب میخوندم، مادر پیروزمندانه و با کنایه گفت ما میریم گوشی بخریم اگر فرصت کردیم موقع برگشت سر راه میریم برای دوربین.....
یه چیزی بگم؟ اینکه مادر فکر کرده هنوز با وعده های ریز و درشت میتونه ما رو به درس خوندن وادار کنه، مثلا قول دوربین داده بود با معدل الف شدنم و من از اول گفته بودم میخوام با پولهایی که عیدی یا هدیه تولد گرفتم و جمع کردم دوربین بخرم، ولی من موقع امتحانا بخاطر ماه رمضون خییلی بهم سخت گذشت و یه روز مهم که دوتا امتحان سخت داشتم راهی بیمارستان شدم ، بعدش دنبال استادها و به هر دری زدن و خواهش و تمنا که فقط یه نمره بدن پاس شم ، حالا مادر داشت تیکه مینداخت که کو اون معدل؟ قرارمون این بود، گفتم کدوم معدل با اون حالم؟ تو که نبودی روزگارم و ببینی، بیمارستان رفتم تو نبودی.....گفت کی بهت گفت روزه بگیری؟؟؟؟گفتم هر آدمی تو زندگیش اولویت هایی داره، روزه برام مهم تر از درس بود.....
معدل الف مال فلانیه که یک روز روزه نگرفت و تمام مدت ماه رمضون منو مضحکه خاص و عام کرده بود، میگفت فلانی دیوونه ست تو این اوضاع با اینهمه درس و امتحان سنگین روزه هم میگیره....
دلم گرفت بخاطر اونهمه سرکوفت های مادر ،خیلی گرفت....
خلاصه شب رفتیم یه جایی که مورد اعتمادشون بود که برا خواهر گوشی بخرن....(منم با اون روزنه امیدی که داشتم باهاشون رفته بودم)
اون مدلی که خواهر میخواست نداشتن و خیلی هم گرون بود، دو به شک بود ، برگشتیم، رفتیم دو جا دیگه که مادر آدرس داد که البته اصلا فروش گوشی نداشتن، یکی شون قاب فروش و یکی تعمیراتی بود😏😏😏
خواهر به مدل پایین تری که همون فروشنده اول پیشنهاد کرده بود راضی شد ،پدر دور زد سمت همون مغازه....اما زیر پوستی غر میزد و میگفت چون اونی که من میخام تو بازار موجود نیست به این رضایت دادم و این حرفا......
پدر گفت حکایت به مرگ بگیر تا به تب راضی بشه
به شوخی و کاملا بی منظور گفتم
خوش به حال تو ، بالاترین مدل گوشی و خواستی، تو یه ماه به نتیجه رسیدی، من پایین ترین مدل دوربین و خواستم و شش ماهه هرکاری میکنم و به نتیجه نمیرسم ،باید بیام کلاس آموزشی پیش تو....
رسیدیم دم همون مغازه
پدر عصبانی شد....عصبانی شد چون همین گوشی که تو عمل انجام شده مجبور شده بود برا خواهر بخره خیلی گرون تر از هزینه ای بود که خودش در نظر داشت...
عصبانی بود چون هنوز به قول خودش نماز نخونده بود و عجله داشت برسه خونه....
عصبانی بود چون صبح مرخصی گرفته بود و تا ظهر دویده بود دنبال کارای ماشینش ولی تلاشش بی نتیجه مونده بود...
عصبانی بود چون یه ساعت قبل از اینکه بیاد دنبال ما با وکیل شون قرار داشت و بهش گفته بود نتونسته براش کاری کنه....
اما همه این عصبانیت ها به یکباره رو سر من ریخته شد.....
نفهمیدم چی شد، در کمال گیجی یهو دیدم اونی که داد میزنن سرش منم،
نگاه نفرت آمیز مادر و خواهر مثه تیر فرو میرفت تو سلول به سلول تنم.....
پدر لج کرد مثه بچه ها
گفت من هیچ جا نمیام
خودتون برین هرچی میخاین بخرین....
مادر حالا اصرار نکنه پس کی
حالا به من چشم غره ی تنفر انگیز نره پس کی
هنوز نتونسته بودم قضیه رو درک کنم که مگه من چی گفتم، کجای حرفم بد بود؟
ولی این عادت دیرینه ی پدر هست که اگه چیزی به میلش نباشه، اگه از هر چیزی ناراحت و عصبانی باشه، دست میزاره رو یکی و همه عصبانیتش رو به یکباره تخلیه میکنه و اون بیچاره رو ویروووون......
مادر و خواهر رفتن گوشی خریدن و برگشتن تو ماشین و من و من تازه فهمیدم که همه اینها نقشه بوده که حالا که گوشی خریدن برای خواهر ، صدای منو خفه کنن و به یه بهونه الکی محکومم کنن که اسم دوربین نیارم، درحالیکه قرار بود بعد از خرید گوشی بریم دوربین فروشی........اگه اگه اگه من سرسفره ناهار بحثش و نمی آوردم وسط ، اگه انقد از بابا خواهش نمیکردم زود بیاد خونه اگه تلفن و که قطع کردم راستش و میگفتم و دلم نمیسوخت هیچکدوم از این اتفاقا نمیفتاد.....
خاک بر سر من که دل می سوزونم برا کسی شش ماهه سنگ جلو پام میندازه....واقعا خاااااک.
چیزی که برام خیییلی عجیبه اینه که اصلا اصلا اصلا قضیه پولش نیست، واقعا نیست ، که اگه بود من خودم وجدانم راضی نمیشد......من یه بار تو عمرم دلم یه چیزی خواست، منی که هیچوقت دختر زیاده خواهی نبودم، واقعا نبودم،وقتی دانشگاه بودم دوستام و میدیدم که چطور خرید میکنن چطور پول خرج میکنن درحالیکه پدراشون نصف پدر من پول نداشتن، من خودم نخواستم، اگه میخواستم ازشون دوبرابر میدادن ولی من هی حساب کتاب میکردم پولم تموم نشه، برا خرید دوتا بیسکوییت معادله چهارمجهولی حل میکردم ولی هر شب وقتی مادرم زنگ میزد میگفت پول نمیخای میگفتم نه. تا جایی که دیگه واقعا هیچی نداشتم و مجبور بودم بگم......
نه میخام بگم قدیسه ام نه آدم خیلی پاک و بی گناهی که فوق العاده ست و همیشه همه کارها و رفتارها و سکناتش درسته....نه.....
فقط هیچوقت بدخواه کسی نیستم، حتی کسی که بهم بد کرده.....خیلیم بد کرده.....کسی که موقع انتخاب رشته ش همه دنیا مخالفش بودن ولی من سعی میکردم فقط روحیه بهش بدم بهش بگم کاری که فکر میکنی درسته انجام بده.....میتونستم مثه همه سمت راه غلط سوقش بدم، سمت چیزی که علاقه نداره ولی نتونستم مثه همه دنیا گولش بزنم....
امروز وقتی خواستم از پدر خواهش کنم زود بیاد خونه که بریم دوربین فروشی نتونستم خواهر و از خواب بیدار نکنم و بهش نگم که بیا با هم بریم به پدر بگیم بریم دنبال گوشی و دوربین......نتونستم، منه خاک بر سر نتونستم.......
وقتی رسیدیم خونه یادم افتاد نماز عشا رو نخوندم، با بغض خوندمش، با گریه،
به خودم گفتم دختر دیگه هیچ وقت بخاطر دوربین خواهش و تمنا نکن، دیدی که چیکار کردن باهات؟ دیدی که چطوری خردت کردن...
به جهنم ، بزار‌ تو دلت بمونه ، سااالهای سااال بعد ، یا انقدر پول داری که یه دوربین ، حتی پایین ترین مدلش رو بخری یا هیچوقت نمی تونی بخری...همین.....

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ساعت 0:25 نويسنده نیلی |