نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم دریچه آه می‌کشد تو از کدام راه می‌رسی جوانی مرا چه دلپذیر داشتی مرا در این امید پیر کرده‌ای نیامدی و دیر شد نیامدی. دور افتاده ، مثه اتفاقی که به من مربوط نباشه.....یه چیزایی برای همیشه باید راز باقی بمونه.....نباید گفت نباید نوشت.....حتی باید مراقب چشمها بود که لو ندن ، مراقب دم و بازدم بود ، مراقب چهره بود که نشونی ازش نداشته به جا نداشته باشه......من میخام همون حرفا رو بگم همونا رو بنویسم.... و خدایی که بازیش گرفته....مثل کسی که بزرگترین آرزوتو بهش بگی از روی مسخره بازی بزنه زیر خنده.....مثل کسی که جدی باهاش صحبت کنی و جدی ت نگیره.....مثه بچه ای که بهش بگی تو مشتم شکلاته اگه تونستی بازش کن.....بچه ای که با شور و هیجان مشت ات و باز میکنه جای شکلات با پوست خالی شکلات مواجه میشه چه حالی داره......دقیقا همون بچه م تو همچین لحظه ای...... یه وقتایی فکر میکنم خدا اگه نخاد جدی باشه ، اگه رویاهات و شوخی بگیره ، هرچی بیشتر به پر و پاش بپیچی بیشتر از خودش دورت میکنه.....نمی دونم شایدم ما آدمهاییم که با بد بودنامون خدا رو از خودمون دور میکنیم.... یه وقتایی فکر میکنم این که میگن دل شکسته خونه خداش تعبیر خیلی قشنگیه ولی دروغه.....باید میگفتن خونه خدا ، دل شکسته ی آدمی که گناه نکرده باشه.....انگار آدمی که از چشم خدا بیفته دیگه نگاش نمیکنه....رحمتش و ازش دریغ میکنه ، خدایی که اگه بخاد میتونه ببخشه، که اگه ببخشه و ببخشه و ببخشه، بازم از رحمتش هیچی کم نمیشه..... احساس میکنم خدا تو حساس ترین نقطه زندگیم ، شوخیش گرفته.....انگار که داره سر به سرم میزاره....انگار که هی مشتش و باز میکنه و برق چشمای منتظرم با دیدن خالی بودنش خاموش میشه.... نمی دونم شایدم خدا کلافه شده باشه از دستم.....شاید بگه به هر سازت رقصیدم ولی این تویی فراموش کرده بودی چی میخاستی......من یه بار دیگه دعا کردم ازش خواستم با چیزی که قسمتم نیست مواجهم نکنه.....نمیدونم .....نه میشه گفت مواجهم نه میشه گفت مواجه نیستم! شاید قرار بود اتفاقای بدتری بیفته که خدا ، با اون دعا ،با اون نمازی که بهش معتقدم تقدیر و برگردوند..... نمی دونم ....ما قدرت تحلیل تصمیم هایی که خدا برامون میگیره نداریم...صلاح‌ مملکت آرزوها را خدا داند...... و من عمیقا به این معتقد بودم اگه خدا رو با آدمهایی که عاشقونه تو رودرواسی بزاریم ردخور نداره.....وقتی تک تک ائمه ش نذر شد، نیاز شد ، دعای سر نماز شد و هیچ اتفاقی نیفتاد ، فهمیدم اگه خدا نخواد هیچ وساطتی کارساز نیست حالا تو چهارده هزار بار بگو یاجوادالائمه ادرکنی ، بگو یابن الحسن اغثنا، بگو یا کاشف الکرب عن وجه الحسین..... میدونی ؟ انتظار کشدار ترین واژه ی دنیاست...‌‌اگه یه دقیقه باشه انگار یه ساعته، اگه یه ساعت باشه انگار یه روزه، اگه یه روز باشه انگار یه ساله‌....‌‌ انتظار اون لحظه هاییش سخته که ندونی تهش به دریا میرسی یا مرداب ....سخت تر از اون، وقتیه که حس میکنی کافیه یه قدم دیگه برداری تا به دریا برسی ، ولی تالاپی میفتی تو مرداب..‌..و سخت تر از همه اینها لحظه هاییه نمی دونی دست نجات گری به دادت میرسه یا دنیا هیچ منجی فریاد رسی نداره........ و این شاید همون پایانی باشه که ما امتدادش میدیم ، شاید چون پایان و باور نداریم، اونم پایانی که معلوم نیست از کجا شروع شده.‌...

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۸ساعت 21:1 نويسنده نیلی |
طبق معمول بعدازظهر تو اتاقم به سر میبردم....مشغول عکاسی از دستاوردهای هنری جدیدم که دوتا عروسک فسقل دختر پسر ست هم بودن......

 

پروسه عکاسی و ذوق زدگیم از جیگر بودنشون که تموم شد رفتم وضو گرفتم و یه بستنی از فریزر برداشتم و رو مبل نشستم و مشغول خوردنش که تلفن به صدا درومد....

ظاهرا از همکارای قدیم مامانم بود،  از تبریک سال نو و حرفای مرتبط با اداره گذشت و دیدم که کم کم موضوع بحث داره میچرخه.....

دخترم درسش تقریبا تموم شده و فلان و.....

بستنی رو تا نصفه خورده بودم ، بقیه شو گذاشتم تو جلدش و انداختم تو فریزر و رفتم تو اتاقم.....(اگه گذاشتن یه بستنی از گلومون بره پایین)

ترجیح دادم (مثه همیشه) از پشت در اتاق ماجرا رو پیگیری کنم......یه کم کار سخت میشه چون اتاقم بالاست و خیلی باید دقت کنی تا صدای مکالمات و از پایین بشنوی.....مخصوصا که مامانم قدم میزنه و صدا قطع و وصل میشه😂.....

تو چنین شرایطی اصلا دوست ندارم ور دل مادرم بشینم و دستمو برازم زیر چونه م و ۰ به ریز جزییات اطلاعاتی که رد و بدل میشه دقت کنم ولی از پشت در اتاق گوش میدم ببینم داستان از چه قراره......

همین که شنیدم مامانم عدد قد ام و با دقت بیشتر از نانومتر شرح میداد گفتم هوووووف بازم از این خونواده بی فرهنگا که معیار اول شون قیافه و قد و وزن و رنگ چشم و مو و شماره کفشه😏.....

بنظر من چیزایی که دست خود آدم نیست نباید معیار باشه ....اگه هم قراره معیار باشه نباید معیار اول و اصلی باشه....هیچکس قیافه و رنگ پوست و مو چشمش رو تعیین نمیکنه ولی چیزی که آدمها رو از هم متمایز میکنه اخلاق و اعتقاداتشه! البته این نظر شخصی منه! 

اصلا حوصله نداشتم باز یه خانوم چشم ورقلمبیده بیاد بشینه زیر میکروسکوپ قیافمو چک کنه و بره.....بنظرم این غلط ترین فرهنگ خواستگاری سنتی یه.....

این یعنی اگه قیافت اکی بود، اگه چشمات روشن بود ، موهات بلوند بود ، قدت یک و هفتاد بود مژه هات اکستنشن بود ، اونوقت میریم سراغ شخصیت و اخلاقت! و این بنظرم غلط ترین قضاوت درمورد آدماست.....

قبلا هم نوشته بودم ما نباید غصه بی لیاقتی و بی شخصیتی آدمها رو بخوریم ....هرکی اولین معیارش قیافه ست همون بهتر که بره صدسال برنگرده....مشکل اینجاست که آنچه موجب ابراز نگرانی میشه  ، درگیر شدن با حواشی و مادر مکرمه و تیکه کنایه هاشه.....

خلاصه که مادر محترم انگار بقیه صحبتهاشو تو اتاق شون ادامه داد و صدایی به من نرسید تا اینکه شنیدم میگفت شما دوست قدیمی من هستید تشریف بیارید ، آقاتونم تشریف بیارن....و من قیافم این شکلی شده بود😯😯😯

گفتم یا امام غریب اینا کی ان که دسته جمعی میرن خواستگاری خدایا خودت به داد برس.....

چادر نمازم و سر کردم و مشغول نماز ظهر و عصر شدم دیگه....وسط نماز مامانم صدام زد مطمئن بودم میخاد توضیحات و بگه....

نمازم که تموم شد کتابایی که دو روز بود بسته بودن باز کردم و دراز کشیدم و چشمامو بستم......مگه درسم میومد حالا؟؟؟؟ اگه جدی جدی اینا میخواستن قشون کشی کنن چه خاکی باید تو سرم میریختم.....دقایقی بعد باز مادر صدا م زد هی لفتش دادم و لفتش دادم.....

از اتاقم که رفتم بیرون اول یه کلوچه بزرگ از تو آشپزخونه برداشتم و چپوندم تو دهنم و نشستم رو مبل تا مادر سخن آغاز کنه....

وقتی تو اینجور مواقع مامانم توضیحات و میگه که مثلا طرف شغلش فلانه سنش فلانه ، نمیدونم چرا خیلی خندم میگیره برا جلوگیری از پخش زمین شدن دهنمو پر کردم کلوچه 😆😆😆

همین که شروع کرد به نطق گفتم ادامه نده نه....کسی که معیار اولش قد باشه به درد نمیخوره....

خواهر هم در حمایت از من سخن گفت ولی نمیدونم تا چه حد تونستیم مادر محترم و قانع کنیم....

مامانم میگفت از مادر پسره نقل شده که بچش گفته نمیخاد مزاحم کسی باشه برا همین جلسه اول پسره میاد با دختر صحبت میکنه تا خودشون تصمیم بگیرن نه اینکه جلسه اول مادره بره و اگه خوشش اومد از دختره تو مراحل بعدی پسر و بیارن.....

دروغ چرا از این طرز فکر واقعا خوشم میاد که و بعید میدونستم آدمی پیدا بشه که دخترا رو درک کنه و بفهمه بازیچه  نیستن که امروز مادرشون بره خواستگاری و فردا بگه از رنگ  چشم و حالت مو و زاویه تابش نور خونه دختره خوشمون نیومد.....

وقتی پدرم اومد خونه و مادر خانم باهاش صحبت میکرد باز از تو اتاقم دقت گوشامو بالابردم و متوجه شدم متاسفانه پدرم این و قبول نداره و طبق سنت میگه اول خونواده ها باید آشنا بشن یعنی همون قضیه دختر بینون........و من هیچ جوره نمیتونم این موضوع و بیان کنم  که از بلای آسمانی دختر بینون بیزارم.....

مامانم داشت به بابام میگفت مادرش گفته همه دخترا خوبن و هرچی بچش بخاد! حقیقتا از طرز فکر چنین مادرایی هم خوشم میاد که دخترای مردم و زیر میکروسکوپ بررسی نمیکنن ولی خب از طرفی خیلی زشته بنظرم که دفعه اول پشت تلفن قد دختر و میپرسن خیلی بی احترامیه بنظرم یعنی دخترتون هرچی علم و تحصیلات شخصیت و کمالات داره ب درد عمش میخوره!

با اینکه آخرین جمله مادر خانوم بعنوان یک دوست تشریف بیاورید!  بود ولی فکر میکنم خودشون دیگه پیگیر نشن وقتی مسئله مسخره ای بنام قد انقدر براشون مهمه! هرکس هرچی براش مهم باشه خدا به همون واگذارش میکنه و من شدیدا به این معتقدم........ 

فقط از خدا میخام هراتفاقی که صلاحه بیفته ولی من هرگز هرگز هرگز تاب و تحمل زخم و زبونای خونواده و تخریب و خورد شدن مجدد رو ندارم....

 

چارشنبه بیست و یک فروردین ۹۸_ روز تولد حضرت عباس

پ.ن: یادم بمونه دیشب_ روز تولد امام حسین (ع)

 

یا قدیم الاحسان بحق الحسین.....

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین.اکشف کربی بحق اخیک الحسین

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۸ساعت 0:51 نويسنده نیلی |
نوزوز ۹۸ با تعطیلات ملیح و کشدار بالخره تموم شد.....امسال اولین سالیه که بعد از عید فارغ از مدرسه و  دانشگاهم و حال و هوای غم انگیز پایان تعطیلات و افسردگیش منو نگرفت چرا که به هر حال هر روز برا من تعطیل محسوب میشه......البته دارم تلاش میکنم به درس خوندن برگردم به نیت کنکور ارشد اگه خدا بطلبه.....سعی میکنم برنامه هامو دقیق تر انجام بدم و ریز به ریز بنویسم چون مشاور جانم ازم گزارش میخاد خیلی کار سختیه ولی سعی میکنم باهاش کنار بیام......دفعه پیش که بجای گزارش یه مشت چرندیات تحویلش دادم و بدون تست برناممو رها کرده بودم، احساس کردم خیییلی ضایع شدم .گفتم الان میرنه نابودم میکنه ولی خوشبختانه فقط انگیزه داد و تشویقم کرد که بهتر ادامه بدم....الانم باید برم یه ساعت زبان بخونم که بعدش به کارای مورد علاقم بپردازم.....یه عروسک بهاری نیمه کاره دارم که به تنهایی انگیزه ه امروزم برا تموم کردن درسهاست....ولی فقط وقتی پدر میره بیرون میتونم برم سراغش چرا که با شنیدن صدای چرخ خیاطی فریاد میزنه که تو مگه الان نباید سر درس ات باشی؟ حالا بیا و ثابت کن انقد وسط کتابای خلیلی و آی کیو بی و توپوایزومراز و دی ان ا پلیمراز و همانند سازی ای کلای شیرجه زدی که مغزت ورم کرده!....

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۸ساعت 20:0 نويسنده نیلی |
وقتشه؟؟؟ نمی دونم....

 

نمی دونم اونقدری بزرگ شدم که بتونم تصمیم درستی درموردش بگیرم یا نه؟ 

بعداز اون اتفاقی که مهرماه گذشته افتاد، از هر آدمی که به با عنوان امرخیر زنگ میزنه وحشت دارم.....از همه رسم و رسومات مسخره ی شهرم بیزارم ولی گاهی باخودم میگم کاری نکن بعدا پشیمون شی از این ترس مسخره! 

دچار یک تناقض و دوگانگی ام.معیارهام با ایده آل های خانوادم خیلی متفاوته....نمیدونم درست فکر میکنم یا نه....نمیدونم‌ چندسال بعد مثل الانم فکر میکنم یا نه؟ حتی فکر میکنم با اینکه خیلی میتونم انعطاف پذیر باشم و مته به خشخاش نزارم ولی در عین حال انگار خیلی سخت گیرم و ایرادهای شاید الکی میگیرم شایدم نه!

توی این مدت سه تا گزینه بود که هر سه تاش تو نطفه خفه شد البته آخریش قراره خفه شه هنوز نشده😅

اولیش ده سال بزرگتر بود...من ادمایی و که ده سال بزرگترن ازم با پیشوند آجی و عمو صدا میزنم! حتی با خاله و عموی کوچیکم کمتر از ده سال فاصله سنی دارم و اصلا نمیتونم کنار بیام با این قضیه..‌‌خوشبختانه خانوادم در این زمینه هم نظرن باهام....

دومیش نظامی بود.با این قضیه مشکلی نداشتم‌.البته نمی دونم داشتم یا نداشتم چون هیچی درمورد نظامی ها نمی دونم.

ولی روزای آخر اسفند بود و زندگیم بدترین شرایط و داشت...تو خونه سیل اومده بود همه چی روهوا بود ، پدرم تو جلد دیو صفتی اش فرو رفته بود ، صبح با آشوب و دعوا و تهدید به شب میرسید، همه روز گریه و ترس و وحشت بود، پدر تا شب خونه نمیومد ، نمیشد طرفش رفت چه برسه باهاش حرف زد..‌‌مادر قرار بود باهاش صحبت کنه ولی تو اون شرایط فاجعه اصلا امکان نداشت و مادرم خودش رد کرد.... البته بخاطر نظامی بودن رد کرد اگه شرایطی داشت که به مذاق خودش خوش میومد امکان نداشت رد کنه حالا تو هر شرایط فاجعه ای هم که بودیم! چون تجربه ثابت کرده افرادی که اون بخاد میتونن بیان فرقیم نداره من چه نظری داشته باشم.....

سومیش طبق شنیده ها آدم خوبی بود به قول خودشون بچه مسجدی! شغل مناسبی هم داشت گویا ولی پشت تلفن به مادرم گفته بودن خط قرمزش چادره!

من قبلا چادری بودم ولی با اجبار پدرم.هیچوقت فلسفه و حکمتش و نفهمیدم و هربار که از مادرم خواستم توضیح بده علتش و نمیگفت! بعدا فهمیدم خودشم اعتقادی بهش نداره و زورکی سر میکنه! ولی به قول بزرگترا جوونای این دوره زمونه برا هرچیزی دلیل میخان و بدون دلیل هیچ چیزی و نمی پذیرن....

پدر خودم خیلی رو این مسئله حساس بود ولی فقط باعث تتفر من (و خواهرم) از مقوله ی چادر شد.....چون همیشه اجبار تنفر میاره.....

نمی دونم چطور شد که اون آدم زورگویی با مسئله ای که انقدر براش مهم بود کنار اومد و با اینکه میدونم ناراحته از این موضوع ولی دیگه حرفی نمیزنه....

خیلی وقت از کنار اومدنش با این مسئله نمیگذره و میدونم وقتی بفهمه بخاطر چنین مسئله ای یکی رد شده ناراحت میشه.....

به من ربطی نداره اگه واقعا مهم بود براش برای آموزشش باید تلاش میکرد.همونطور که برای نماز و حجاب و روزه تلاش کرد و دلیل و آیه آورد....

راستش حجاب جز اعتقادات تثبیت شده منه و به هیچ قیمتی نمیتونم کنار بزارمش و برام مهمه که طرف مقابلم هم براش مهم باشه.....ولی با آدم خشک مذهبی که اعتفاداتش بهش دیکته شده باشه نمیتونم ازدواج کنم! 

من سالها بخاطر همین عبای مشکی دچار افسردگی میشدم وقتی می دیدم تو مهمونی ها هم سن و سال هام لباس های رنگی میپوشن و من مثه مادربزرگا باید تو چادر پیچیده باشم.‌....سالها از مهمونی متنفر بودم از عید دیدنی متنفر بودم و الان اولین سالیه که اون احساس بد و نسبت به خودم ندارم.....

نمی دونم چند درصد دارم تصمیم اشتباه میگیرم .چون با وضع جامعه ای که پسرا هفته ای یه بار با یکی دوست میشن و هفته بعد عاشق یکی دیگه میشن ، چنین آدمایی شاید کم پیدا بشه ! 

نمی دونم چند درصد دارم اشتباه میکنم ، نمیدونم اگه چند سال بگذره بازم همین طور فکر میکنم یا نه....

فقط میدونم خسته شدم از سبک سنگین کردن آدمها....نمیدونم خدا چه حکمت و تقدیری قراره رقم بزنه که انقدر داره لقمه رو دور سرم میچرخونه......

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۸ساعت 14:4 نويسنده نیلی |