پروسه عکاسی و ذوق زدگیم از جیگر بودنشون که تموم شد رفتم وضو گرفتم و یه بستنی از فریزر برداشتم و رو مبل نشستم و مشغول خوردنش که تلفن به صدا درومد....
ظاهرا از همکارای قدیم مامانم بود، از تبریک سال نو و حرفای مرتبط با اداره گذشت و دیدم که کم کم موضوع بحث داره میچرخه.....
دخترم درسش تقریبا تموم شده و فلان و.....
بستنی رو تا نصفه خورده بودم ، بقیه شو گذاشتم تو جلدش و انداختم تو فریزر و رفتم تو اتاقم.....(اگه گذاشتن یه بستنی از گلومون بره پایین)
ترجیح دادم (مثه همیشه) از پشت در اتاق ماجرا رو پیگیری کنم......یه کم کار سخت میشه چون اتاقم بالاست و خیلی باید دقت کنی تا صدای مکالمات و از پایین بشنوی.....مخصوصا که مامانم قدم میزنه و صدا قطع و وصل میشه😂.....
تو چنین شرایطی اصلا دوست ندارم ور دل مادرم بشینم و دستمو برازم زیر چونه م و ۰ به ریز جزییات اطلاعاتی که رد و بدل میشه دقت کنم ولی از پشت در اتاق گوش میدم ببینم داستان از چه قراره......
همین که شنیدم مامانم عدد قد ام و با دقت بیشتر از نانومتر شرح میداد گفتم هوووووف بازم از این خونواده بی فرهنگا که معیار اول شون قیافه و قد و وزن و رنگ چشم و مو و شماره کفشه😏.....
بنظر من چیزایی که دست خود آدم نیست نباید معیار باشه ....اگه هم قراره معیار باشه نباید معیار اول و اصلی باشه....هیچکس قیافه و رنگ پوست و مو چشمش رو تعیین نمیکنه ولی چیزی که آدمها رو از هم متمایز میکنه اخلاق و اعتقاداتشه! البته این نظر شخصی منه!
اصلا حوصله نداشتم باز یه خانوم چشم ورقلمبیده بیاد بشینه زیر میکروسکوپ قیافمو چک کنه و بره.....بنظرم این غلط ترین فرهنگ خواستگاری سنتی یه.....
این یعنی اگه قیافت اکی بود، اگه چشمات روشن بود ، موهات بلوند بود ، قدت یک و هفتاد بود مژه هات اکستنشن بود ، اونوقت میریم سراغ شخصیت و اخلاقت! و این بنظرم غلط ترین قضاوت درمورد آدماست.....
قبلا هم نوشته بودم ما نباید غصه بی لیاقتی و بی شخصیتی آدمها رو بخوریم ....هرکی اولین معیارش قیافه ست همون بهتر که بره صدسال برنگرده....مشکل اینجاست که آنچه موجب ابراز نگرانی میشه ، درگیر شدن با حواشی و مادر مکرمه و تیکه کنایه هاشه.....
خلاصه که مادر محترم انگار بقیه صحبتهاشو تو اتاق شون ادامه داد و صدایی به من نرسید تا اینکه شنیدم میگفت شما دوست قدیمی من هستید تشریف بیارید ، آقاتونم تشریف بیارن....و من قیافم این شکلی شده بود😯😯😯
گفتم یا امام غریب اینا کی ان که دسته جمعی میرن خواستگاری خدایا خودت به داد برس.....
چادر نمازم و سر کردم و مشغول نماز ظهر و عصر شدم دیگه....وسط نماز مامانم صدام زد مطمئن بودم میخاد توضیحات و بگه....
نمازم که تموم شد کتابایی که دو روز بود بسته بودن باز کردم و دراز کشیدم و چشمامو بستم......مگه درسم میومد حالا؟؟؟؟ اگه جدی جدی اینا میخواستن قشون کشی کنن چه خاکی باید تو سرم میریختم.....دقایقی بعد باز مادر صدا م زد هی لفتش دادم و لفتش دادم.....
از اتاقم که رفتم بیرون اول یه کلوچه بزرگ از تو آشپزخونه برداشتم و چپوندم تو دهنم و نشستم رو مبل تا مادر سخن آغاز کنه....
وقتی تو اینجور مواقع مامانم توضیحات و میگه که مثلا طرف شغلش فلانه سنش فلانه ، نمیدونم چرا خیلی خندم میگیره برا جلوگیری از پخش زمین شدن دهنمو پر کردم کلوچه 😆😆😆
همین که شروع کرد به نطق گفتم ادامه نده نه....کسی که معیار اولش قد باشه به درد نمیخوره....
خواهر هم در حمایت از من سخن گفت ولی نمیدونم تا چه حد تونستیم مادر محترم و قانع کنیم....
مامانم میگفت از مادر پسره نقل شده که بچش گفته نمیخاد مزاحم کسی باشه برا همین جلسه اول پسره میاد با دختر صحبت میکنه تا خودشون تصمیم بگیرن نه اینکه جلسه اول مادره بره و اگه خوشش اومد از دختره تو مراحل بعدی پسر و بیارن.....
دروغ چرا از این طرز فکر واقعا خوشم میاد که و بعید میدونستم آدمی پیدا بشه که دخترا رو درک کنه و بفهمه بازیچه نیستن که امروز مادرشون بره خواستگاری و فردا بگه از رنگ چشم و حالت مو و زاویه تابش نور خونه دختره خوشمون نیومد.....
وقتی پدرم اومد خونه و مادر خانم باهاش صحبت میکرد باز از تو اتاقم دقت گوشامو بالابردم و متوجه شدم متاسفانه پدرم این و قبول نداره و طبق سنت میگه اول خونواده ها باید آشنا بشن یعنی همون قضیه دختر بینون........و من هیچ جوره نمیتونم این موضوع و بیان کنم که از بلای آسمانی دختر بینون بیزارم.....
مامانم داشت به بابام میگفت مادرش گفته همه دخترا خوبن و هرچی بچش بخاد! حقیقتا از طرز فکر چنین مادرایی هم خوشم میاد که دخترای مردم و زیر میکروسکوپ بررسی نمیکنن ولی خب از طرفی خیلی زشته بنظرم که دفعه اول پشت تلفن قد دختر و میپرسن خیلی بی احترامیه بنظرم یعنی دخترتون هرچی علم و تحصیلات شخصیت و کمالات داره ب درد عمش میخوره!
با اینکه آخرین جمله مادر خانوم بعنوان یک دوست تشریف بیاورید! بود ولی فکر میکنم خودشون دیگه پیگیر نشن وقتی مسئله مسخره ای بنام قد انقدر براشون مهمه! هرکس هرچی براش مهم باشه خدا به همون واگذارش میکنه و من شدیدا به این معتقدم........
فقط از خدا میخام هراتفاقی که صلاحه بیفته ولی من هرگز هرگز هرگز تاب و تحمل زخم و زبونای خونواده و تخریب و خورد شدن مجدد رو ندارم....
چارشنبه بیست و یک فروردین ۹۸_ روز تولد حضرت عباس
پ.ن: یادم بمونه دیشب_ روز تولد امام حسین (ع)
یا قدیم الاحسان بحق الحسین.....
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین.اکشف کربی بحق اخیک الحسین
نمی دونم اونقدری بزرگ شدم که بتونم تصمیم درستی درموردش بگیرم یا نه؟
بعداز اون اتفاقی که مهرماه گذشته افتاد، از هر آدمی که به با عنوان امرخیر زنگ میزنه وحشت دارم.....از همه رسم و رسومات مسخره ی شهرم بیزارم ولی گاهی باخودم میگم کاری نکن بعدا پشیمون شی از این ترس مسخره!
دچار یک تناقض و دوگانگی ام.معیارهام با ایده آل های خانوادم خیلی متفاوته....نمیدونم درست فکر میکنم یا نه....نمیدونم چندسال بعد مثل الانم فکر میکنم یا نه؟ حتی فکر میکنم با اینکه خیلی میتونم انعطاف پذیر باشم و مته به خشخاش نزارم ولی در عین حال انگار خیلی سخت گیرم و ایرادهای شاید الکی میگیرم شایدم نه!
توی این مدت سه تا گزینه بود که هر سه تاش تو نطفه خفه شد البته آخریش قراره خفه شه هنوز نشده😅
اولیش ده سال بزرگتر بود...من ادمایی و که ده سال بزرگترن ازم با پیشوند آجی و عمو صدا میزنم! حتی با خاله و عموی کوچیکم کمتر از ده سال فاصله سنی دارم و اصلا نمیتونم کنار بیام با این قضیه..خوشبختانه خانوادم در این زمینه هم نظرن باهام....
دومیش نظامی بود.با این قضیه مشکلی نداشتم.البته نمی دونم داشتم یا نداشتم چون هیچی درمورد نظامی ها نمی دونم.
ولی روزای آخر اسفند بود و زندگیم بدترین شرایط و داشت...تو خونه سیل اومده بود همه چی روهوا بود ، پدرم تو جلد دیو صفتی اش فرو رفته بود ، صبح با آشوب و دعوا و تهدید به شب میرسید، همه روز گریه و ترس و وحشت بود، پدر تا شب خونه نمیومد ، نمیشد طرفش رفت چه برسه باهاش حرف زد..مادر قرار بود باهاش صحبت کنه ولی تو اون شرایط فاجعه اصلا امکان نداشت و مادرم خودش رد کرد.... البته بخاطر نظامی بودن رد کرد اگه شرایطی داشت که به مذاق خودش خوش میومد امکان نداشت رد کنه حالا تو هر شرایط فاجعه ای هم که بودیم! چون تجربه ثابت کرده افرادی که اون بخاد میتونن بیان فرقیم نداره من چه نظری داشته باشم.....
سومیش طبق شنیده ها آدم خوبی بود به قول خودشون بچه مسجدی! شغل مناسبی هم داشت گویا ولی پشت تلفن به مادرم گفته بودن خط قرمزش چادره!
من قبلا چادری بودم ولی با اجبار پدرم.هیچوقت فلسفه و حکمتش و نفهمیدم و هربار که از مادرم خواستم توضیح بده علتش و نمیگفت! بعدا فهمیدم خودشم اعتقادی بهش نداره و زورکی سر میکنه! ولی به قول بزرگترا جوونای این دوره زمونه برا هرچیزی دلیل میخان و بدون دلیل هیچ چیزی و نمی پذیرن....
پدر خودم خیلی رو این مسئله حساس بود ولی فقط باعث تتفر من (و خواهرم) از مقوله ی چادر شد.....چون همیشه اجبار تنفر میاره.....
نمی دونم چطور شد که اون آدم زورگویی با مسئله ای که انقدر براش مهم بود کنار اومد و با اینکه میدونم ناراحته از این موضوع ولی دیگه حرفی نمیزنه....
خیلی وقت از کنار اومدنش با این مسئله نمیگذره و میدونم وقتی بفهمه بخاطر چنین مسئله ای یکی رد شده ناراحت میشه.....
به من ربطی نداره اگه واقعا مهم بود براش برای آموزشش باید تلاش میکرد.همونطور که برای نماز و حجاب و روزه تلاش کرد و دلیل و آیه آورد....
راستش حجاب جز اعتقادات تثبیت شده منه و به هیچ قیمتی نمیتونم کنار بزارمش و برام مهمه که طرف مقابلم هم براش مهم باشه.....ولی با آدم خشک مذهبی که اعتفاداتش بهش دیکته شده باشه نمیتونم ازدواج کنم!
من سالها بخاطر همین عبای مشکی دچار افسردگی میشدم وقتی می دیدم تو مهمونی ها هم سن و سال هام لباس های رنگی میپوشن و من مثه مادربزرگا باید تو چادر پیچیده باشم.....سالها از مهمونی متنفر بودم از عید دیدنی متنفر بودم و الان اولین سالیه که اون احساس بد و نسبت به خودم ندارم.....
نمی دونم چند درصد دارم تصمیم اشتباه میگیرم .چون با وضع جامعه ای که پسرا هفته ای یه بار با یکی دوست میشن و هفته بعد عاشق یکی دیگه میشن ، چنین آدمایی شاید کم پیدا بشه !
نمی دونم چند درصد دارم اشتباه میکنم ، نمیدونم اگه چند سال بگذره بازم همین طور فکر میکنم یا نه....
فقط میدونم خسته شدم از سبک سنگین کردن آدمها....نمیدونم خدا چه حکمت و تقدیری قراره رقم بزنه که انقدر داره لقمه رو دور سرم میچرخونه......