از این حس انزجار که در من رشد میکنه و رشد میکنه ، احساس عذاب وجدان دارم......ولی نه برای حس انزجار نه برای احساس عذاب وجدان،هیچ کاری نمیتونم بکنم....
بهم گفت تو از من یه غول ساختی
خودش میدونه. چه خوبم میدونه!!
کاشکی اون زبون وامونده میچرخید و میگفت تو خودت غولی اصن دست هر چی غوله از هفت پشت بستی!
کاش می گفتم یه نگاه به خودت بنداز ببین چیکار کردی که انقد برام نخواستنی شدی....بگرد و اون ریشه های نفرت و تو جود خودت پیدا کن....
کاش زبونم می چرخید و یه چیزی می گفتم......اما حتی دلم نخاست سرم و بالا بیارم و نگاهش کنم.....
این وسط مادربزرگه رو آوردن خونه......تو تموم این سالها شاید فقط یه بار شب مونده بود......حالا دو سه روزه که اینجاست و فکر میکنه کج اخلاق ترین دختر عالمم ! شنیدم که میگفت یه زمانی هم سن این بودن سه چهار تا بچه داشتن!
دیگه حوصله ندارم به حرفای این و اونم بخام فکر کنم.....
هر چقدرم تو اتاق چپیدن و تنهایی و گرسنگی بهم فشار بیاره باید دووم بیارم تا حالیش کنم چقدر کارش غلط بوده.....گرچه به کرات این روزها رو تجربه کردم به امید اینکه به خودش بیاد اما فایده که نداشته هیچ تازه کاسه کوزه ها رم سر خودم شنونده! و چقدر از این عادتش بدم میاد که هیچ کدوم از رفتارهای اشتباهشو نمی پذیره و فقط میخواد خوبیاشو اثبات کنه.....خب هرچی خوبی کردی سر جاش ولی اون زخمی که رو قلبم نشوندی رو خوب نمی کنه.......کاشکی لااقل میشد مثل آدم دو کلمه باهاش حرف زد
یه سرگیجه های بدی افتاده تو سرم...
وقتی پا میشم همه جا سیاه میشه..انگار که سوی چشمام رفته باشه...فقط تاریکی و سیاهی مطلقه و بس......یه کم که میگذره همه چیز به طور ناواضح میبینم بعد همه جا تار میشه و کم کم دید عادی م بر میگرده...و این اتفاق بارها در روز تکرار میشه
فکر میکنم علتش ضعف و فشار پایینه......اینکه نمیخام ریخت شون ببینم و سر سفره باهاشون بشینیم، بعد خوابم میبره و بیدار که میشم و دو لقمه میخورم که هم ناهاره هم شام و میره تا شام بعدی...آخرین باری که چهل و پنج کیلو بودم پنجم ابتدایی بودم....تمومه روز چپیدم تو اتاقم.....دیگه کشش اون همه حرف و دعوا ندارم واقعا دلم نمیخاد چهره های نامردشون رو جلوم ببینم....از دیدن شون حالم بد میشه......
متاسفم برای خودم بابت اون حجم از دلسوزی که لیاقت ذره ای ش رو نداشتن....
خدا خودش به نیت دل آدما آگاهه ، اون میدونه و سپردم به خودش هر طور میدونه جواب بدی هاشون و بده
از طرفی از اون لندهور میترسم واقعا کرونا گرفته باشه....اون کرونا بگیره هیچش نمیشه اونی که ضعیفه و می میره منم.....
خسته شدم
خدایا من از این زندگی کوفتی خسته شدم
چرا یکی نیست نجاتم بده از این آدما دورم کنه
آخه من دردامو به کی بگم
از این زندگی خستم
بریدم
از حرف هاشون تیکه هاشون مسخره کردناشون توهین هاشون
دیگه نمیتونم
چقدر هیچی نگم لال مونی بگیرم بریزم تو خودم چشمامو ببندم
تا کی تا کجا
چقد حرف بخورم چقد تیکه بشنوم
از صبح که چشمامو باز کردم یه دستم به تکمیل سفارش مشتری و ایرادای الکی ش.....دو هزار پول میخاد بده خونمو کرده تو شیشه....
یه دستم به پیاز خورد کردن
یه دستم ماکارونی آبکش کردن
یه دستم به جمع کردن میز صبحونه شون که هر روز رها میکنن و میرن
یه دستم به جمع کردن آشپزخونه
یه دستم شستن طرفهای نشسته.....
حتی یه چایی هم از صبح نرسیدم بخورم
ساعت ۳ عصر لیوان یخ زده چایی خالی کردم تو سینک.....
همش استرس اینکه نکنه از سرکار میان غذا آماده نباشه میز چیده نباشه کارها رو نکرده باشم و بازم دعوا کنن و تیکه بندازن
استرس اینکه نکنه به موقع سفارش مردمو تحویل ندم درد سر شه
خواهر لندهورم دو و پنجاه دقیقه ظهر چشماشو تازه باز میکنه
الهی بگم چی سرش بیاد که خودشو میزنه به مریضی ب دروغ میگه تب دارم که فقط بخوابه و هیچ غلطی نکنه
سر من داد میزنه بوی سوختنی میاد چرا کف قابلمه قاشق زدی چرا ظرفا رو میشوری صدای بهم خوردن شون میاد......انگار من کلفت شم....انگار کلفت همه شدنم کلفت این خونه م.....
از اون طرف بابام تیکه میندازه.به مسخره به خواهرم میگه چقد میخابی پاشو مث بعضیا عروسک بدوز تجارت کن پولشم خوبه......چقد هیچی نگم بغض مو قورت بدم.....
دزدی کردم؟از دیوار مردم بالا رفتم؟ غیر اینکه ساعتها بشینم پای چرخ خیاطی دو که دو قرون پول پس انداز کنم غیر اینکه زحمت بکشم چیکار کردم که مستحق اون همه نیش و کنایه و تیکه باشه.....
از اون طرف مامانم بیاد خواهر روانیم تخریکش کنه بگه ببین غذا پخته گاز کثیف شده ببین با قاشق زده ته قابلمه ت
از اون ور داد بزنه خاک تو سرت چرا سویا رو برنداشتی و بگم یادم رفته انقد از صبح دویدم یادم رفته......داد بزنه سرم بگه یادت نرفته سرت تو گوشی بوده......
اشکم در بیاد برم تو اتاق درو ببندم اونام نهارشونو تا ته بخورن و صداشون بشنوم که میگن بی نمک بود بدمزه بود.....از اون ور بابام داد بزنه بیا راه پله رو جمع کن وسایلمو پرت کنه
نامرد روزگارن.....نا مرد
بهش میگم تو بگو بشور بپز بساب ولی دعوا نکن از حرفات ، تیکه هات خسته شدم......باز میاد در اتاق دعوا میکنه در اتاق و می بندم ،میزنه شارژرمو از برق میکشه پرت میکنه تو صورتم میگه تقصیر اینه از صبح تا حالا چه غلطی میکردی جر اینکه یه غذا پختی یه ظرف شستی.....
دیگه نای گریه کردن ندارم.
خدا این قلب بی صاحابو از کار بندازه که هرچی میکشم از دلسوزی بیش از اندازه س که دلم نمیاد
نمیتونم مثل اون دیوونه روانی خودمو بزنم به مریضی صبح تا شب یا خواب باشم یا درحال فیلم دیدن
منم حتما باید مثل اون روانی شم افسردگی بگیرم به جای ریختن دردام تو خودم داد و فریاد راه بندازم روانپزشک یه مشت قرص و دوا بنویسه و بگه از گل نازک تر بهش نگید وگرنه حالش بد میشه......
خدایا خستم نابودم داغونم دیگه جون گریه کردنم تو تنم نمونده از دل ضعفه تمام دل و رودم می پیچه به هم..به این رفتارا عادت کردم ولی اینهمه دعوا و تیکه کنایه بیشتر از سهم یه روزمه خیلی بیشتره.....دیگه طاقتم قد نمیده....یه کاری کن برام.
یا نجاتم بده یا راحتم کن
ولی من از مرگ میترسم هنوز خیلی برای مردنم زوده
یه راهی جلو روم بزار نجات پیدا کنم.....دلم نمیخاد دیگه ریخت هیج کدومشون ببینم نه اون خواهر روانی عوضی نه پدر مادرم
امروز مامانم یهو گفت راستی چرا دیگه از اون عروسک خوشگلا درست نمیکنی؟ همونایی که نقاشی چهره داشتن.....
گفتم راستشو بگم؟ یکی دایرکت داده بود که تو عروسکای منو کپی کردی برند من ثبت شده ست.اگر عکس و برنداری با وکیلم صحبت میکنم شکایت میکنم! منم حوصله درد سر نداشتم....
عکس عروسک من و اون زنیکه رو نشونش دادم و گفت تو دنیایی که آدما گرگن تو بزغاله م نیستی....کار تو خیییلی قشنگ تره اونم حسودی کرده...از چی ترسیدی چرا جا زدی؟
اولا اینکه عروسک من واقعا کپی برداری نبود ، همه چیزش فرق داشت، الگوهاش، فرم بدنه ش ، لباسها ، متریال به کار رفته،و هیچ شباهتی به کارای اون حسود خانوم نداشت فقط چشماش گرد بود....ویس داده بود که چشمای گرد مختص منه و برندم ثبت شده ست! در حالیکه اون فرم چهره توی پینترست هم فراووون بود.....مثل این بود که دو نفر اون عروسک خارجی رو الگو قرار داده باشن و با سلیقه و خلاقیت و توانایی خودشون تغییرات ایجاد کرده باشن و یه جاهایی شباهت داشته باشن ولی هیچکدوم شبیه هم یا شبیه نمونه اصلی نباشن......
خلاصه که مامانم میگفت تو چقد ساده ای دختر! واقعا فکر کردی اتفاقی میفته؟؟؟
خواهرمم طی یک حرکت جسورانه طوری پیام داد به اون زنیکه که مشابه کار تو توی پینترست هست و حق نداری برای کسی مزاحمت ایجاد کنی.بخای شکایت کنی هم دستت جایی بند نیست و واقعا عروسک من شبیه مال اون نبود فقط خوشگل تر بود
اونم اول گفت من قوی و محکمم بعد دید حرفی برای گفتن نداره زد بلاک کرد....
بابام که اومد داستان و براش گفتن ، اونم میگفت بی خود کرده بخاد تهدید کنه شکایت کنه وکیل بیاره برا من ، من صدتا وکیل میارم توی پرانتز یه مشت فوشم داد که اصن احساس غرور میکردم
همه اینا رو گفتم که بگم اون روزی که اون زنیکه پیام تهدید آمیز داد من به هیچکس هیچی نگفتم ، چون فکر میکردم مشکلی برام پیش بیاد هیشکی پشتم نیست ، همه میگن غلط کردی تو دردسر افتادی،
حالا که خیلی اتفاقی این موضوع و بهشون گفتم از واکنشهای حمایتگرانه شون فهمیدم اونقدرام بدبخت و تنها نیستم
گفتم حالا اگه باز از این عروسکم تولید کنم چی میشه ؟ بابام گفت تو صد تا بساز ....صدتا رو ردیف کن عکس بفرست بگو حال کن!!!😅😅😅
عاقا به قول مامانم من بزغاله م نیستم...... همش فکر میکنم فردا احضاریه دادگاه میاد پلیس فتا احضارمون میکنه منو می برن زندان از دانشگاه اخراجم میکنن هیچ جا بهم کار نمیدن و......
هی میگم اصن ارزش نداره .من بی خیالش میشم و همه خونواده متفق القول فاز حمایت براشتن که تو چقد ترسویی باید کارتو ادامه بدی و این صحبتها......
اصن احساس میکنم ته دلم قرصه قرصه......انقد حس خوبیهههه
همسایگی خاله م اینا با من همون قدر که دلگرم کننده ست ، رو اعصابمه.....وقت و بی وقت زنگ میزنن که پاشو بیا برا شام پاشو بیا کمک که خونه رو بچینیم پاشو بیا فلان وسیله رو بیار.....واقعا کلافه شدم از دست شون از خورده فرمایشات شون از اینکه انقدر روشون باز شده.....یه مدتی هست تصمیم گرفتم خودمو به خاطر هیچ کسی در مضیقه قرار ندم و هر طور خودم راحتم زندگی کنم اما در مقابل اینا واقعا کم میارم و نمی تونم به آرمانهام پایبند باشم......امشب زنگ زدن که باید بیای خونه مون چون فردا برقکار میخاد بیاد و خاله تنهاست هرچی میگم خب صبح میام تو کت شون نمیره....خب واقعا چه لزومی داره من از شب برم اونجا بخوابم .....خیلی دارم تحمل شون میکنم واقعا دیوونم کردن......حالا که اومدم خونه شون وسط هال رختخواب انداختن برام! همه خلق خدا مهمون شون می زارن تو اتاق که راحت باشه اونوقت من پیچیده تو شال و مانتو وسط هال رو اونم خط شوفاژ که از گرما نمی تونم بخوابم....هر دفعه میگم دختر بار آخرت باشه کوتاه میای و بار بعد بازم اونقدر رو مخم راه میرن که اعصابم بهم می ریزن.....
خاله هم بالخره اثاث کشی کردن.....با اینکه خونه شون یه کوچه بالاتره واقعا اسباب کشی سخت و جانکاهی بود.....و من از یه طرف درگیر کمک به اونا از یه طرف تمیز کردن این خونه......هر بار که میومدن یه سری وسیله بردارن تو خونه بمب منفجر میشد.....به هم ریختگی اینجا شدیدا کلافه م میکنه.....و بیشتر از اون سکوت محض حاکم بر اینجا.....