همیشه با بیوشیمی مشکل داشتم ، هیچوقتم دلم نمیخاسته بخونمش.اون روز بالخره عزمم رو جذب کرده بودم ، کمر همت بسته بودم آنزیمها رو شروع کنم.....درست ۱۰ روز پیش بود....از صبح اون کتاب سبز قطور و انداخته بودم رو مبل..... ظهر که مامان از سر کار اومد و تازه فهمیدم چه روز سختی رو در پیش دارم ، همه چی عوض شد .....مادرم هی میگفت بیا کتاباتو جمع کن ، میگفتم میخام بیام بخونم.....واین فعل مضارع به دورترین آینده تبدیل میشد......اون روز اونقدر حالم بد بود و اونقدر استرس به پر و پام پیچیده بود که به آخرین چیزی که میشد فکر کرد همین کتاب سبز قطور بود....امروز میبینم که من ده روزه نه تنها اون کتاب نچسب بیوشیمی ، که هیچ درس دیگه ای نخوندم.....سه چهار روزه که پرتش کردم رو تخت که تو اولین فرصت شروعش کنم ولی همت نمیکنم.....

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.....امسال اولین سالیه که خرداد پر از دغدغه امتحان نیست.....دوتا امتحان دارم یکی بیستم یکی سی ام (کنکور ارشد هم که بوقه این وسط)مثل سالهای قبل همه خرداد با روزهای نفس گیر دوران امتحانات نمیگذره.....

خرداد انگار ذاتا پر از حادثه ست....چه پای  مدرسه و دانشگاه و امتحانات اخر سال در میون باشه چه نباشه.....

خرداد امسال برام پر از حادثه ست ، حادثه ی ای که شاید از هر امتحانی در طول تحصیل سخت تر باشه..حادثه جنگیدن با خودم با فکر و دلم که برگردم به روزای عادی زندگیمو فکرای مسخره ی هر صبح تا شب و رها کنم........ما ز خرداد پر از حادثه نفرت داریم........

+ تاريخ شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۸ساعت 15:38 نويسنده نیلی |

 احساس میکنم لیلا م.....

لیلایی که آراز و هم میخواد هم نمیخاد....

احساس میکنم رونام.....

رونایی که بعد سالها دوباره آرش و پیدا کرده و درست وقتی همه موانع داشت کنار میرفت ، آرش مجبور شد از زندگیش بره بیرون و رهاش کرد.....

احساس میکنم مهربانو ام.....

مهربانویی که حالا فهمیده عشق خسرو نیست.....فقط یه سایه ست ، سایه مهدختی که دل داده ی قدیم خسرو بود و شباهتش به مهدخت عشق گذشته شو یادش میندازه.....

انگار همه اینها هستم ولی هیچکدوم نیستم.....

من فقط خودمم ،

دختری که که نمیدونه خواستن و نخواستن چیه،

رها کردن چیه

سایه چیه عشق چیه،

دختری که این حرفا بزرگتر از دهنشه،از این حرفا سر درنمیاره اصلا.....

بماند ولی

در من دختری ست که وسط یه قصه ی مبهم دست و پا میزنه.....قصه ای که شاید تموم شده ولی نمیخاد پایان تلخش رو باور کنه.....

در من دختری ست که بین دورترین نقطه امید و نزدیک ترین نقطه یاس گیر کرده....

دختری که قلبشو غرور دخترونشو، پشت یه لبخند زورکی قایم کرده تا هیشکی از غوغای تو دلش خبردار نشه.......

در من دختری هست ......دختری که قول داده رهاش کنه این رنج و.....رنجی رو که صبح چشم باز میکنه یادش میفته ، دم صبح ک چشماشو میبنده که بخوابه یادش میفته......قول داده فراموش کنه.....

قول داده باور کنه تموم شدن قصه رو ، قول داده چشماشو ببنده و همه فکرهایی رو که آزارش میده بریزه تو آب.....عشق اگر عشق باشه خدا نجاتش میده ، و مثل موسی ع به مادرشبرمیگردونه........

من میتونم.....چون باید بتونم.....

ولی تو.....

تو فراموش شده ترین اتفاقی هستی که هر روز بیاد میارمت.....

خیالت رهام نمیکنه....

ولی من تموم تلاشمو میکنم از سرم بپرونم فکرتو.....

و این آخرین باریه که این حرفا نوشته میشه.....

آخر فیلمای ایرانی همیشه خوب تموم میشه......

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۸ساعت 3:24 نويسنده نیلی |