به شدت نیازمند یک منبع درآمدم.....خسته شدم که همش دستم تو جیب خانواده باشه.....من آدمی نیستم که وقتی پولم کم باشه ازشون پول بخام ، هر وقت خودشون بخان پول می ریزن.......وقتی هیچ مقدار و زمان معینی نداره نمیشه برنامه ریزی کرد.....
یک روز جدی گشتن برای خاله اینا کافی بود تا خونه پیدا کنن.....اما از اینکه میخان از اینجا برن خیلی ناراحتن رفتارهای شوهرش واقعا رو اعصابمه خودش رو بدبخت ترین ادم دنیا میدونه زمین و زمان و فوش میده و فکر میکنه اگه من نبودم و یهو سر و کله م پیدا نمی شد تا ابد میتونست اینجا بمونه.....این خونه من نیست که بخام تصمیم بگیرم کی بمونه کی بره شاید اگر جای پدرم بودم یه طور دیگه تصمیم میگرفتم.......من از اولشم دلم بد بود به اینکه اومدن من اونا رو مجبور به رفتن کنه.....حس میکردم آه شون دنبالم میمونه .....اما شاید اصلی ترین دلیلی که پدر خیلی راحت از چیزی که فکرش میکردم قبول کرد از خوابگاه انصراف بدم همین بود که با اومدن من اونها مجبور به رفتن میشدن.....
مهر ماه ارشد قبول شدم تهران.....بابام تهران خونه داره ولی حتی فکر کردن به اینکه من بیام تو این خونه ممنوع بود.......مامانم وقتب میگفت اگه خوابگاه پیدا نکردیم نمی تونی بری دانشگاه، تموم دلم می لرزید ولی میدونستم همه چی درست میشه و پدرم هرگز فرصت رو ازم نمی گیره......
بعد از تعطیلات میان ترم راهی تهران شدیم.....آدمای خونواده بمناسبت مسافرت زمستونی یه هفته تهران بودن ،یه هفته ای که اونقدر خوش گذشت که نفهمیدم چطور تموم شد اگه یه روز دوباره حالم خوب شد شاید بنویسم از اون یه هفته ی دلچسب اما کوتاه ،ولی مثل فیلمی بود که اخرش باتلخ ترین اتفاق ممکن تموم میشه.....
اول ترم ، جلسه اولی که ایمنی داشتیم دیر رسیدم در اصل جلسه دوم بود که من هفته قبلش هنوز تهران نرفته بودم چون فکر نمی کردم انقد زود تشکیل شه کلاسا.....
بچه ها گفته بودن این استاد کسی رو بعد خودش راه نمیده ، در کلاس بسته بود و حدیث گفت دیگه نمیتونیم بریم گفتم حالا شانس مون امتحان میکنیم فوقش راهمون نمیده......در و باز کردم و گفتم سلام و منتظر واکنش استاد شدم که ببینم قاطی میکنه یا نه.....
گفت کلاس و درست اومدین گفتم بله
گفت دانشجوی من هستین؟ گفتم بله
گفت این کلاس ارشداست ها ! گفتم بله ارشدیم و رفتیم نشستیم سر کلاس.......
خاله اینا عشق حسینیه ن .حتی وقتی ماه محرم نباشه.حسینیه ای که همیشه میرن نزدیک به منطقه مسیحی نشینه.....یکی دوبار من هم رفتم باهاشون .....یه دفعه یه خانومی اومد گفت میخوام برا جشن کریسمس دعوت تون کنم! اونم تو حسینیه! گفت چون مسیحی ها به احترام ما جشن میلاد پیامبر شرکت میکنن ما هم برا احترام به اونا فلان روز میخایم اینجا جشن بگیریم......خاله م گفت خیلی ممنون ولی ما اون ساعت دانشگاهیم نمی تونیم بیایم. خانومت یه نگاه به من ورد یه نگاه به خالم گفت اینم دانشجوئه؟ تا اون موقع که از مدرسه اومده .....من و خواهرم زدیم زیر خنده.خالم گفت دوتامون دانشجوییم...خانومت گفت فکر کردم راهنمایی باشه.....موقعی که میخواستیم بریم گفت یه لحظه صبر کنیدبعد رو به بقیه گفت خانوما بنظرتون چند سالشه؟ یکی گفت اینطور که تو گفتی دانشجوئه ولی بهش نمیاد
خالم میگفت رفتیم خونه یادمان باشه اسفند دود کنیم
پارسال که خواهرن کنکور قبول شد تازه فهمیدم حتی فک و فامیل هم منو با خواهرم اشتباه میگیرن انقد که تبریکات فراوان سمتم روانه می کردن.....قبلا زیاد برام مهم نبود ولی دیگه واقعا کلافه م میکنه این داستان....
امروز یه سری فلش و سی دی عکسهای چند سال پیش آوردم ببینم لب تاپ مامان میخونه یا نه.....روی لب تاب بابا که هیج کدوم رو نمیخوند...اینم سی دی ها رو نمیخوند ولی فلشها رو باز کرد ، یکیشون حاوی عکسای حدودا سه سال پیش بود
توی عکسهای دسته جمعی می گفتیم فلانی پیر شده فلانی تکون نخورده فلانی جوون ترم شده! بهش گفتم ببین تو هم هیچ پیر نشدی
یادمه تیر ۹۵ زد به سرم موهام و کوتاه کردم.....آرایشگره قرار بود تا روی شونه هام کوتاه کنه ولی زد تا رو گوشام کوتاه کرد.....
توی عکسها قشنگ شبیه بچه سه ساله هایی بودم که یه کاسه گذاشتن دور سرشون و دورشو کوتاه کردن.....
گفتم منو ببین چه جوون بودم خییلی جدی گفت آره تو سن ات رفته بالا...
من یهو موندم ! چطوری ممکنه یهویی پیر شده باشم اونم در عنفوان جوانی .اصن من پیر چطوری دلش اومد اینو بگه! اونی که گفته سوسک بچش میگه قربون دست و پای بلوریت بشم کجاس بیاد من کارش دارم
جدیدا چند باره داره این جمله رو تو موقعیت های مختلف میگه و هی تلاش میکنه اینو بهم بفهمونه.....
من که میدونم هدفش چیه با این وجود دچار یک دوگانگی شدم اگه واقعا اینطوره چرا همه ،چه آشنا چه غریبه، فکر میکنن خیلی کوچیکتر از سن واقعیم هستم؟ آیا واقعا در عنفوان جوانی پیر شدم؟ هی میرم جلو آینه ببینم چقد فرق کردم ....واقعا وارد پروسه پیری شدم از الان؟
اون یه هدف مشخصی از تکرار این جمله داره منم اینو میدونم ولی نمیدونم چرا انقد ذهنم درگیرش شده دیگه فکر میکنم شبیه یه مادربزرگ هشتاد ساله چروکیده شدم.......خیییلی حس بدیه خییییلی......کاشکی مثه خودش انقد پول داشتم که میرفتم پوستم رو جوان سازی میکردم......اگه کسب و کار عروسکیم بگیره با اولین پولی که دستم بیاد میرم آنا درم!!!!
اگه من بگم نه مطمئنم به سرکوفت و دعوا ختم میشه.....بهش گفتم هرکاری دلت میخاد بکن......
من موندم یه آدم سی و سه چهار ساله که دانشجوی دکتری ست و با استناد به حرفای مادرش نُه ساله سر کاره و شرایطش کاملا اوکازیونه تا حالا دقیقا چیکار میکرده که ازدواج نکرده؟؟؟؟
یا از اون دسته آدماس که اهل دوستی های دم دستی بوده و هفته ای یه بار عاشق یه آدم جدید میشده یا اون قدر سخت گیر و ایراد گیر بوده که هیشکی به چشمش نیومده یا یه بار تو زندگیش شکست عشقی خورده و گلوش همونجا گیر کرده و به ازدواج با کس دیگه ای تن نداده......
هیچکدوم از این دست آدما برای من قابل پذیرش نیست...
میگم تا حالا چیکار میکرده؟ غاز میچرونده؟ مامانم میگه دنبال درس و کار بوده حتما......و این دورترین و کلیشه ای ترین تحلیل ممکن به واقعیت میتونه باشه از نظر من البته.....
ولی من حوصله جر و بحث ندارم......بزار هر تصمیمی میخاد بگیره که بعدا هی نزنه تو سرم تو موقعیت خوب داشتی و پروندی اون وقت توپ تو زمین منه و میتونم بگم من به عهده تو گذاشتم تو راه ندادی😒😒