هشتگ لو رفتن کادوی تولد آقا ما فهمیدیم کادو تولدمون چیه.... امروز که پیام اومد یک سیم کارت با کد ملی شما ثبت شده فهمیدیم پدرمون چرا دیروز کارت ملی ما رو میخاست..... ای خدااا....یعنیا دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار.....من به همون سیم کارت مفتی که دانشگاه داده راضیم تازشم خودم خدای سیم کارتم! هر از چندگاهی که که اتاقم و مرتب میکنم زیر تخت و لا به لای سبدهای رو میز جلو آینه سیم کارت پیدا میکنم....بس که اون زمانا دانشگاه مفتکی میداد و اینترنت رایگانش که تموم میشد رهاش میکردیم.......فرقش اینه این یکی دائمیه آخه خب که چی؟ چند روز پیش مادر یه بلوز برام خریده بود گفت یه لحظه بپوش ببینم اگه اندازت شد بده برا تولدت کادو بدم بهت.....کشته مرده ی کادو دادنشم اصن....حالام منتظرم تولدم شه که حسابی سوپرایز شم😂😂 هشتگ خر نخوان عاقا ما یه دورانی خرخون دوعالم بودیم....هی معلم ها بهمون امتحان ها و دیکته های بقیه بچه ها رو میدادن صحیح کنیم نمیدونم کدوم از خدا بی خبری چشمش شور بود که از یه جایی به بعد حس و حال درس خوندن پرید..... دانشگاه و که نگوو یه شب امتحانی الاصلی بودم که دومی نداشتم.....بسیاری از درسها رو هم رو مرز پاس شدم....پس لرزه هاشم که الان دامن گیرمه ها.... البته بگم که ما استادایی داشتیم که معلوم نبود از کجا سوال میارن خودمم که سر امتحان همواره نیمی از مغزم غیرفعال میشه ، دیگه گل بود به سبزه هم آراسته میشد......خدا میدونه چه اشکها که گوله گوله میچکید بخاطر توهم افتادن....خدا میدونه پارسال حتی پام به بیمارستانم رسید اون روزی که دوتا امتحان داشتم...... حالام که باید بشینم دو کلمه درس بخونم برا ارشد دل به درس نمیدم.....اولش بهونه ی عید و آوردم، گفتم عید شلوغ پلوغه همش عیددیدنی و مهمونی بازیه بعدش آدم میشم، عیدم که خدا رو شکر انقد کش اومد که تا به خودم اومدم دیدم مستقیم وارد ماه رمضون شدیم چه بهونه ای تپل تر از این؟؟؟؟ تا لنگ ظهر خواب و بعدشم بی حالی تا افطار و بعدشم که فیلم ها پشت هم ، فرصت تنفس نمیدن چه برسه به علم اندوزی.....تا چشمم به ساعت میفته میگم ای دل غافل کی ۱۲ شد؟؟؟؟ بعد از ۱۲ شب حتی سیندرلا هم شوت دان میشد..... چه برسه به اینکه بخای درس بخونی اصن خون به مغز نمیرسه تو اون ساعت.... ولی واقعنی شدیدا از خودم نارضایتمندم که بدین سان میگذرونم ایامم.....باید یه فکر اساسی برا خودم بکنم....مثلا کتابخونه ای چیزی ولی خب ماه رمضون نمیشه که آدم هلاک میشه.... یه عالمه کتاب قطور اعم از درسنامه و تست پخش زمین اتاقمه.....حتی کتابارو نه تنها جمع نمی کنم که همونطور باز رها میکنم که وقتی برگشتم دوباره بخونم دنبال صفحه ش نگردم.....یه همچین آدمیم اصولا.....این یه طرف اتاقه......یه طرف دیگه یه کمد دیواریه که کنارش چرخ خیاطیه ! و کلی پارچه های خوشرنگ گلگلی که چشمک میزنن و من در برابرشون اختیارم رو می سپرم به دست باد.....و به جای اینکه به عظمت مطالبی که در انتظارمه فکر کنم ، فکر میکنم به اینکه حالا کدوم دوتا پارچه رو باهم ترکیب کنم😰😰 بعد نقشه میکشم چه طرح و نقشی پیاده کنم....چه ترکیب رنگایی رو باهم‌ ست کنم‌......تا همه ایده های ذهنم هم اجرا نشه نمی تونم از پای چرخ پاشم😣😣😣 در برابر اینکه اوقات فراغتم رو بهش اختصاص بدنم ناتوانم.....چون میخام زودی حاصل هنرنمایی هامو نظاره کنم و ذوقشو کنم....هی هم‌ به خودم میگم‌ ببین بچه این دیگه بار آخره تموم که شد همه‌ چی کنسله فقط درس......ولی هنوز اون پروسه ای که خودمو درگیرش کردم تموم‌ نشده، ایده بعدی می پره تو سرم‌ و این چرخه ادامه داره......خلاصه که عشق زیاد از حد به این هنر چشم و دلمو کور کرده..... هشتگ نیلی یه دلش میخاد درس بخونه دوباره دانشگاه بره چون دلش شدیدا برا روزای دانشجویی تنگ شده ، یه دلشم میخاد کلاس خیاطی بره کلاس عکاسی بره و گلسازی و عروسکسازی و ادامه بده..... نیلی خیلی عذاب وجدان داره بابت وقت تلف کردناش ، بابت صب تا شب و شب تا صب تو اینستا چرخیدناش......ولی هنوزم امید داره خستگی و بزاره کنار....امیدواری چیز خوبی است.....

 

هشتگ واسه همه سوسک کردنات مرسی.... هرچی نوشته بودم برا دیشب بود ، کامل نبود پست نکردم......و آما امشب ما رفتیم گلباران....مادر به زور نیلی و با یه شلوار فرستاد اتاق پرو هرچی گفتیم مادر من این اندازه نیست گفت حالا تو بپوش......عاقا ما رفتیم اتاق پرو و این مادر ناپدید شدن.....هی صدا زدم خبری نبود تا اینکه پدر اومد و منم عصبانی که چه وضعشه آدم و سوسک میکنین میزارین میرین؟ بعدم پدر خندش گرفته بود و یه سایز بزرگ تر آورد که حالا این یکی و بپوش😯😯گفتم نمیخام پدر من شلوار نمیخام......دنبال مادر گشتم و خیلی ریلکس در حال خرید یافتمش قیافم اینطوری شد😦😦😦 ..... دیدم مادر خیلی داره تلاش میکنه از موقعیت دورم کنه حالا تازه دوزاریم افتاد، بی خیال عصبانی بازی شدم و مثه بچه ی خوب موقعیت و ترک کردم و رفتم طبقه پایین که اصلا نفهمم داشته برا تولد من کادو میخریده.....هشتگ لو رفتن مجدد کادو تولد🙈🙈🙈🙈بخدا راضی به زحمت نبودیم..... هشتگ امرخیری هایی با فقر عظیم فرهنگی آدم‌ یه چیزایی میبینه که چشماش چارتا میشه، نمیدونی بخندی یا گریه کنی امروز نمیدونم‌ چه خبر بود دوتا مورد داشتیم پشت هم ازون منگول هاش! اولیش و که هرچی مادرم تلاش داشت ملتفتش کنه سن بچش زیاده تو کتش نمیرفت....گفته بود خب مگه چیه خودشم ده سال اختلاف سنی داره با شوهرش مگه چیه؟؟؟ هیچی نیست عزیز من .فقط من بچه های همسن آقازاده تونو عمو صدا میزنم😂😐 دومیش یه خاک برسری بود که دومی نداشت....از مامانم رنگ پوست و چشم و قد و قواره رو پرسیده بود مامانم نگفت زنیکه دیوونه گفته بودش عکسش و بفرست من راهم دوره نمی تونم بیام.....خدا بزنه تو کمر اونی که شماره ما رو میده به این مخ منگا....اصلا درک نمیکنم چطور یه آدم انقد میتونه ظاهر بین و بی شخصیت باشه، خدا نسلشونو از ریشه نابود کنه بحق علی....به مام یه صبری بده که مقابل این بی فرهنگایی که روز به روز زیاد میشن سرمونو به دیوار نکوبانیم.....تاماام

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 2:56 نويسنده نیلی |
از بهمن دانشگاه نرفتم ، دوتا استادها رو راضی کرده بودم کلاس نرم فقط امتحان ها رو بدم.....حالا شانس میانترم ژنتیک باید بیفته دقیقا اولین روز ماه رمضون....پا شدم رفتم اهواز ، هی هم خودمو دلداری میدادم که میگذره ، یه روز تحمل کنی تموم شده همش یه روز..‌‌.. نمی دونستم حالا برم خوابگاه میزارن مهمان شم یا نه چون خوابگاه و بهمن ۹۷ کنسل کرده بودم ولی خداروشکر اذیت نکردن......همین که پامو گذاشتم تو محوطه دلم خواست بزنم زیر گریه.....چه روزایی داشتیم اینجا دلم برا لحظه لحظه ش گرفت......از گلهای زرد و بنفش تو محوطه بگیر تا تاب روبروی بلوک ....یاد همه اون شبایی که تو صف تاب میموندیم شبایی که ده دور محوطه رو قدم میزدیم و حرف میزدیم ،شبایی چایی و تخمه میبردیم و صبا گیتار میزد......چقد اتاقمون خفه و سوت و کور شده بود .خیلی حس بدی بود ، انگار نه انگار تا همین دو سه ماه پیش صدای هر و کر خنده هامون تا عمق در و دیوارش نفوذ کرده بود، انگار سالها از متروکه بودنش میگذشت....هیچی دیگه بجای درس خوندن همش به دلتنگی هام فکر میکردم به اینکه چقد دلم میخاست یه بار دیگه به اینجا و آدماش برگردم آدمایی که حالا هرکدوم یه سمت ایران بودن فرسنگ ها دور از هم.....شب پا شدم رفتم اتاق فاطمه خیلی سوپرایز شد یهو در اتاقشونو باز کردم ...... واقعا حس درس خوندن برمن مستولی نمیشد.....یاد این جمله بخیر چقد نقل و نبات ترم اول بود....شب همونجا کف زمین پتو پهن کردم چون تختم و که طبقه پایین بود یکی دیگه گرفته بود، تخت بالا هم تو دهن کولر بود یخ میزدم......صب که برا سحر بیدار شدم باز دلم گرفت پارسال روز اول ماه رمضون سر سفره سحری کلی شیرین بازی درآورده بودیم و فیلم گرفته بودیم اونم تو تاریکی بعدشم چادر به سر رفتیم نماز جماعت صبح و بعد نماز انقد خندیدیم و عکس گرفتیم که هرکی رد میشد یه نگاه عاقل اندر سفیه مینداخت ولی مهم نبود چون اون آخرین ماه رمضونی بود که جمعمون جمع بود سال بعدش هرکی میفتاد یه گوشه ایران‌.....راستی چقد دلم برا دعا عهدهای بعد از نماز صبح اونجا تنگ شده چقد حال و هوای قشنگی داشت...... لعنت به استادی که انداخته بودم لعنت به این شهر بدون آدماش.....موقع سحر تتهایی غذام و ریختم تو پلوپز گرم شه ، لای در و باز گذاشته بودم یه کم نور بیاد همش حواسم بود دوتا دخترای تو اتاق و بیدار نکنم.....بی سر و صدا سحری خوردم و بعد نماز خوابیدم..‌...یکی دوساعت بعد دوباره بیدار شدم که مرور کنم برا امتحان‌.....ساعت ۹ و نیم امتحان و دادم و شرش کنده شد حالا باید منتظر میموندم تا ساعت دو ظهر که پرنسس خانوم (خواهر) کلاساش تموم شه و برگردیم از یه طرفم باید میرفتم کتابی که موسسه سنا سفارش داده بودم تحویل میگرفتم....اولش دو ساعت معطل موندم بلکه پرنسس بتونه استادش راضی کنه سکشن شو عوض کنه و زودتر بریم ولی رضایت نداده بود و منم پاشدم رفتم کتابمو تحویل گرفتم و کلی منتظر شدم تا تاکسی پیدا شه هرجا زنگ میزدم ماشین نداشتن دوساعتم تو خیابون زیر آفتاب به پیدا کردن تاکسی گذشت دو ساعت دیگه م علاف تو ترمینال تا خانوم کلاسش تموم شه بیاد.... روزه هم بودم یعنی رسما داشتم نابود میشدم میگفتم یعنی زنده میرسم خونه؟؟؟ دیگه وقتی رسیدم یه چیزی بین هوشیاری و بیهوشی بودم..... میگم فردا پرنسس خانوم کلاسها شو میپیچونه که یه روز زودتر بیاد اونوقت من باید بخاطر کلاس پیچوندناش اینهمه مکافات بکشم.....خانواده بهشون برمیخوره که تو چرا تو فکر خواهرت نیستی چرا نمیتونی ببینیش؟ پرنسس خانوم مهرماه با کارت دانشجویی من کتاب گرفتن و هنوز تحویل ندادن گفتم حالا میخام برم خوابگاه شر نشه که کارت دانشجوییت کو؟ خانواده میگه تقصیر توئه تو باید یادش می آوردی کتاب و پس بده میگم چندبار باید بهش بگم مادر محترم میگه به هرحال تقصیر توئه تو محتاج اونی که کارتت و برگردونه بهت.....نمی دونم وقتی خدا داشت منطق و بین آدمها تقسیم میکرد ایشون کجا بودن نمیدونم چرا این بچه هر غلطی بکنه حق داره و من بخاطر یه روز نشستن ظرفها بخاطر یه روز جمع نکردن لباسها بخاطر هر چیز کوچیک بازخواست میشم.....مادر محترم همیشه میفرمان تو زبونت تنده دلت ناصافه نمیدونم خودش چطور میخاد جواب همه ی حجم‌ دل شکوندناش و طرفداری های ناحق شو پس بده....آره من دلم ناصافه با کسی که دلمو شکونده اشکم و درآورده حرفای دروغ بهم نسبت داده حرمت شکونده، آره من دلم ناصافه با چنین آدمی ولی خیلی وقته روی هرچی ریلکس بی خیال و کم کردم.....خیلی وقته هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نیست خیلی وقته با اینکه دلم به هیچکس و هیچ چیز گرم نیست ولی سرم گرمه..از هر بدی میگذرم و نادیدش میگیرم و خودمو بخاطر رفتاراشون هرچقدرم بد باشه حرص نمیدم......شاید دلیل اینکه هنوز به زندگی و روزای آینده خوشبینم همین باشه.....شاید دلیل شادی درونیم برخلاف چیزی که ظاهرم نشون میده همین باشه.....من قبول کردم تو سختیا همه دورمو خالی میکنن و آخرش این منم که تنها میمونم، ولی به جای غصه ی تنهایی و خوردن سعی میکنم خودمو قوی تر کنم و از کنار آدمهایی که براشون اهمیت ندارم ساده بگذرم

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:42 نويسنده نیلی |
همین‌قدر بنویسم که امروز دیگه نتونستم دهن استرس و سرویس کنم.....عوضش استرس سرویسم کرد....خیلی تلاش کردم آروم باشم.....سعی کردم همه اون حرفهایی که دیروز نوشتم صدبار با خودم تکرار کنم....مگه تهش چی میخاد بشه؟؟؟؟؟ ولی نتونستم.....ادای آدمای بی خیال و درمیاوردم ولی تو دلم یه کوه آشوب بود.....کوهی که هرکار میکردم از سر راهم برش دارم کنار نمیرفت..... قرار بود ننویسم....از جزییات نگم.....ولی یه جاهایی شو مینویسم که تجربه ش یادم بمونه...... صبح تا ظهر خیییلی آروم بودم...یه حجم زیادی دعا خوندم....ظهر که شد مادرم که از سرکار اومد نمیدونم چطور شد که یهو ضربان قلبم رفت رو هزار....دل و رودم به هم میپیچید...نگفتم نمیتونم ناهار بخورم چون حوصله بحث با مامانم نداشتم.....نشستم رو میز ....دو لقمه خوردم یکم هم طولش دادم و پاشدم رفتم اتاقم......خیلی خوابم میومد ساعت و تنظیم کردم از پنج و بیست تا پنج و نیم چکشی زنگ‌ بزنه ولی مگه خوابم میبرد؟ با هربار پمپاژ خون نیم متر میپریدم هوا بس که تند میزد...نمیدونم چرا نمیتونستم آروم باشم ، چرا نمیتونستم از استرس و فکرش بیرون بیام.....هی پنکه رو روشن میکردم کولر و خاموش دوباره کولر روشن پنکه خاموش هی از این دست به اون دست.....همه ی اتفاقات تلخ پارسال دوره میشد میچرخید تو سرم دیگه طاقت تکرار دوبارشو نداشتم.......کم کم با صداهایی که میومد فهمیدم مادر بیدار شده اول حیاط و شست بعدشم صدای بهم خوردن بشقاب میومد.....اون حتما داشت مرتب میکرد ولی با هر صدایی من قلبم میریخت.....فکر میکردم نکنه اومدن داره بشقاب میزاره جلوشون و من هنوز خوابم.....البته الکی مثلا خوابم.....خودم و به خواب زده بودم تا مادر بیاد مثلا بیدارم کنه.....اگه مثه آدم خودم بیدار میشدم باید امر و نهی هاشو تحمل میکردم.....اینو بپوش اونو نپوش این لباس خوبه اون شلوار خوب نیست و ‌اصلا حوصله دنگ و فنگ بازی نداشتم تو اون شرایط......از طرفی با هر ثانیه ای که ساعت که جلو میرفت میمردم و زنده میشدم، با هر صدای شیرینگ شیرینگ بشقابی.....با هر صدای رد شدن ماشینی که از خیابون پشت پنجره میومد...‌‌‌رسما داشتم روانی میشدم.ارزو میکردم اون لحظه ها فقط بگذره و تموم شه...قبل اینکه آلارم بیدار باش گوشی شروع بشه خودم قطعش کردم....بوی عطر مامان میومد.....احساس کردم خییلی دیره دلم میخاست پاشم لباسامو بپوشم که حداقل از استرس دیر شدن و کمبود فرصت آماده شدن بیرون بیام......ولی نمیشد.نمیتونستم‌‌.احساس میکردم وجهه قشنگی نداره مادر بیاد تو اتاقم ببینه آمادم! طاقت کردم تا سرو کله مامان پیدا شد...هنوز خوابی ؟ بیدار شو خانومه الان میاد....زود باش آماده شو معطل نکن کار دارم میخام بعدش برم کادو روز معلم بخرم.....معطل نکن دیر نشه.....چشمام و باز کردم و باز از اونوری تلپ شدم یعنی خیلی خوابم! مادر رفت بیرون و چند دیقه بعدش منم مثلا بیدار شدم و اول گوشیم و گذاشتم زیر بخاری و بعد مستقیم رفتم سمت فریز و کشوی بستنی ها! یعنی احساس میکردم دارم کوفت میخورما ولی باید نقش بی خیال ترین دختر دنیا رو بازی میکردم.....حالا مامان هی حرص میخورد که برو آماده شو...منم که میگفتم باشه بابا حالا انگار یه گر(کچل) دهاتی بیشتره؟ .برم تو لیوان شربتش سیلاکس بریزم ؟بعد مثه این فیلما تو اون لیوان و اشتباهی برداری؟؟؟؟ اونم هی میگفت برو دیگه و من مثلا سرگرم بستنی خورون بودم! ......حقیقتا اون بستنی تو اون لحظه انگار مزه زهرمار میداد....گذاشتمش تو فریزر و نیت کردم که آماده شم.....تا حالا اینهمه خودآزاری نداشتم! هم استرس داشتم که دیر نشه و زودتر حاضر شم هم هی طولش میدادم....جلو آینه قدی نشستم و مشغول خط چشم کشیدن و تا صدای مامان اومد صدوهشتاد درجه چرخیدم و مقابل کتاب دفترای پخش زمین قرار گرفتم! مامان گفت اون لباس آبی باریکه رو نپوشی! گفتم هرچی بخام میپوشم...واقعا دلم نمیخاست لجبازی و شروع کنم دوباره.نمیخاستم مثه دفعه های قبل حتی برا لباسم اون تصمیم بگیره...ولی خودمم از اون لباس کاربنی رنگ متنفر بودم چون تداعی کننده ی یه اتفاق تلخ بود برام..... مادر اومد تو اتاقم گفت حالا چه وقته درس خوندنه پاشو الان میان! و من چقدر خوب تو نقشم فرو رفته بودم! الکی مثلا انقد بی خیالم که فکر آماده شدن نیستم بعد که رفت دوباره مشغول ادامه ی خط چشم شدم..... از ظهر همه وسایلی که لازم داشتم جلو آینه گذاشته بودم که دقیقه آخر دنبال چیزی نگردم......

 

 

 

لباسمم یه بلوز شیری رنگ گلدار بود که ظهر فهمیدم بطور خیلی ناجوانمردانه ای لکه روشه! تا حالا نپوشیده بودمش ولی رنگش که روشن بود از مغازه یه کمی لک شده بود.....منم لکه هاشو با مایع شستم و پهن کردم جلو پنکه اتاقم خشک شه و خلاصه با اعماق شاقه راست و ریستش کردم و اتو زدم! حالا باز خوبه دیرتر از این متوجه نشدم..... تجربه بشه که یادم باشه بعدا زودتر همه چیو حاضر کنم....... دم به دیقه از پشت پنجره بیرون چک میکردم ....چه شانسی دارم که یکی از پنجره های اتاقم سمت خیابونه یکی سمت حیاط.....صدای باز شدن در که اومد سریع پریدم گوشه پرده رو کنار زدم، یه خانومی از پشت دیدم که وارد شد.....شال سرش بود و با اینکه از پشت دیدمش ولی احساس کردم ازینا ست که شالش تا فرق سرش عقب رفته‌‌......بعدم من مونده بودم به‌ اون تیپ اصلا نمیخورد مادر پسر بیست و هفت هشت ساله باشه!.....گفتم خب بسلامتی این یکیم رده! دورت بگردم خدا بازم مچل کردی مارو سر کارمون گذاشتی؟

منتظر موندم تا مادر بیاد صدام کنه

منتظر بودم زودتر برم و اونم پاشه بره و از این استرس فلاکت بار نجات پیدا کنم.....

انگار اون لحظه ها چند صدسال طول کشید و تو هر لحظش میمردم و زنده میشدم....

تو همون لحظه بود که نقشه ای به سرم زد...‌‌بهترین راهکار بود برا اینکه اتفاق دفعه پیش تکرار نشه.....نمیدونم چطوری به سرم زد ولی فکر خوبی بود...... بالخره مادر اومدن تو اتاق که مثلا صدا کنه منو .منم قیافه مو عصبانی گرفتم اخمام رفت تو هم که من نمیام....اصلا خوشم نمیاد از زنه بی حجاب شالش وسط سرش.....چندبار بهت گفتم هر کسی و نزار بیاد چند بار گفتم فامیل طرف و بپرس....الانم برو بگو نمیاد. به من چه.....مادر هم میگفت حالا دو دقیقه بیا تا ببینیم اصلا اونا خوششون میاد بعدا میگیم نه نمیخان که بردارن ببرنت..بیا دهاتی نیستن دخترشم همکلاست بوده فکر کنم.قیافش خیلی آشناس... مثلا مامانم راضیم کرد دو دیقه بیام بشینم.نقشم دقیقا همین بود ....یه کم بد قلق بازی که بعدا میگم علتش چیه! گفتم باشه تو برو میام..... یه بار دیگه تو آینه نگاه کردم.....یه روزایی هست انگار آدم احساس میکنه خوشگله یه روزایی احساس میکنه زشته .انگار شبیه خودش نیست!از اون روزایی بود که احساس میکردم خوشگلم! نمی دونم شاید بخاطر رنگ رژی بود که تازگیا از مامانم کش رفتم..شاید چون بلد شدم خط چشم نازک بکشم...شاید چون دیگه پشت چشمام مداد نقره ای نمی کشم....همه اینا تاثیر داره ولی اصلش یه حس درونیه که میگه امروز چه شکلی هستی! خود خوشگلت یا خود زشتت! خلاصه که با استرسی که رفته بود رو هزار آروم در و پشت سرم بستم و پله ها رو پایین رفتم.‌‌‌‌.فکر کنم دستام یخه یخ بود...احساس میکردم همه تنم داره میلرزه و تمام تلاشم این بود عادی بنظر برسم نمیدونم تا چه حد موفق بودم اما انگار حتی عضله های صورتمم نبض میزد.......با دوتا خانوم مواجه شدم..بلند شدن و سلام احوالپرسی کردن.....اون که از پشت پنجره دیده بودم دخترش بود حجابشم بد نبود اونقدری که من تصور میکردم بد نبود.... به من ربطی نداشت خوب باشه یا بد! ولی مامانش قد بلند و سبزه بود.چادری بود و روسریشو کیپ بسته بود.....حالا من مونده بودم این کجاش آشناس؟ اصلا کجاش هم سن منه؟ بچه داشت اصن. بعد که حرف زدن دیدم بچشم کوچیک نبود ! هفت هشت سالی داشت! نتیجه میگیریم مادر فقط میخاسته منو کنجکاو کنه که از خر شیطون بیام پایین! ای خدا این از من زرنگ تره! من کلا حرف نمیزدم ! خانومه از دختر کوچیک کنکوریش میگفت و دخترش از اینکه دوست داشته ادامه تحصیل بده ولی بچه دار شده...‌ کم کم استرسم داشت ته نشین میشد شاید چون این دوتا خیلی عادی برخورد میکردن شاید چون اونقدری که تصور میکردم ترسناک و افاده ای نبودن..شاید چون مثه قبلیا ده دقیقه زوم نمیشدن رو آدم سرتاپاشو برانداز کنن..شاید چون میدونستم این قصه همینجا فیصله پیدا میکنه و ادامه نداره...... حالا این وسط مامان شربت هلو تعارفم میکرد! تازه باید شربتی و که تا بالا پر از یخ بود هم میزدم و مواظب بودم یه قطرش نریزه بعدم مگه چیزی از گلوم پایین میرفت؟ آخ که چه کار سختی بود.....و باز هم تلاش کردم عادی بنظر بیام .... در مورد چیزای بی ربط و کنکور دختر خانومه و عوض شدن نظام آموزشی حرف زدن و پا شدن رفتن....منم یه نفس راحتی کشیدم و همه استرسهام به یکباره فرو ریخت.... بعدم گوشیم و از زیر بخاری آوردم و با هنس فری استراق السمع های ضبط شده رو گوش کردم! یادم باشه برا بعدا تجربه بشه کولر پذیرایی و روشن نکنیم چون بیشتر صدا قرقر کولر ضبط شده بود.....من میخاستم ببینم قبل اینکه وارد صحنه بشم چیا گفتن که البته چیز مهمی نگفته بودن بازم حرفای بی ربط و گرمی هوا و....ولی وقتی مامانم رفته بود شربت بیاره، و وقتی اومده بود منو صدا کنه این دوتا پچ پچ میکردن که باوجود صدای قرقر کولر نفهمیدم چی گفتن.....فرقیم نداره....ما که بالخره عمیقا سرکار بودیم..... فقط از خدا میخام اتفاقی که دفعه قبل افتاد دیگه تکرار نشه که اصلا حوصله و طاقتشو ندارم..... اصلا حتی ارزش یک لحظه استرسم نداشت....من همه استرسم از ترس بود....از ترس مادرم و رفتارها و بدی هاش و از تنفر رسم مزخرف دختربینون تو خواستگاری های سنتی.....پسرها هیچوقت درک نمیکنن و نمیفهمن دخترا چه زجری میکشن و چقد آسیب میبینن چون اونا هیچوقت جای دخترا نبودن.....ولی یه وقتایی فکر میکنم ماماناشون چی ؟ اونا که هم جنس مونن ....اونام نمیفهمن؟ خودشون دختر ندارن مگه؟ ای گل بگیرن هر کی و که این رسومات پوچ و بی پایه رو باب کرد.... وقتی هنس فری تو گوشم بود و وویس مکالمات و پیش از حضورم گوش میدادم ، وسطش یهو اون زنه گفت دخترخانمتون نمیاد ببینیمش؟ یعنی دلم میخاست اون لحظه جلوم بود تا یه بوکس تپل مهمونش میکردم! آخه مگه ویترینه؟ مگه کفش میخای بخری که ببینی مدلش خوبه یا نه.....اونی که روبروته آدمه شخصیت داره غرور داره دختره .....کفش نیست که بگی پاشنس کوتاهه، نگیناش برق نمیزنه ، پاپیونش قشنگ نیست، گلش خوشرنگ نیست.......و خدایی که جای حق نشسته.....خدایی که از حق الناس نمیگذره.....مگه حق الناس چیه؟ همین چیزاس دیگه.....

باید فکرم و از همه ی اتفاقات تهوع آور امروز خالی کنم.....دوشنبه میانترم ژنتیک ۲ دارم‌‌‌‌‌....همون درسی که دو ترم پیش افتادم و هیشکی هنوزم نمیدونه....باید بخونم....خداروشکر که بالخره سرم گرم میشه فرصت فکر به امروزِ چرند سلب میشه.....

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:41 نويسنده نیلی |