اول ترم ، جلسه اولی که ایمنی داشتیم دیر رسیدم در اصل جلسه دوم بود که من هفته قبلش هنوز تهران نرفته بودم چون فکر نمی کردم انقد زود تشکیل شه کلاسا.....
بچه ها گفته بودن این استاد کسی رو بعد خودش راه نمیده ، در کلاس بسته بود و حدیث گفت دیگه نمیتونیم بریم گفتم حالا شانس مون امتحان میکنیم فوقش راهمون نمیده......در و باز کردم و گفتم سلام و منتظر واکنش استاد شدم که ببینم قاطی میکنه یا نه.....
گفت کلاس و درست اومدین گفتم بله
گفت دانشجوی من هستین؟ گفتم بله
گفت این کلاس ارشداست ها ! گفتم بله ارشدیم و رفتیم نشستیم سر کلاس.......
خاله اینا عشق حسینیه ن .حتی وقتی ماه محرم نباشه.حسینیه ای که همیشه میرن نزدیک به منطقه مسیحی نشینه.....یکی دوبار من هم رفتم باهاشون .....یه دفعه یه خانومی اومد گفت میخوام برا جشن کریسمس دعوت تون کنم! اونم تو حسینیه! گفت چون مسیحی ها به احترام ما جشن میلاد پیامبر شرکت میکنن ما هم برا احترام به اونا فلان روز میخایم اینجا جشن بگیریم......خاله م گفت خیلی ممنون ولی ما اون ساعت دانشگاهیم نمی تونیم بیایم. خانومت یه نگاه به من ورد یه نگاه به خالم گفت اینم دانشجوئه؟ تا اون موقع که از مدرسه اومده .....من و خواهرم زدیم زیر خنده.خالم گفت دوتامون دانشجوییم...خانومت گفت فکر کردم راهنمایی باشه.....موقعی که میخواستیم بریم گفت یه لحظه صبر کنیدبعد رو به بقیه گفت خانوما بنظرتون چند سالشه؟ یکی گفت اینطور که تو گفتی دانشجوئه ولی بهش نمیاد
خالم میگفت رفتیم خونه یادمان باشه اسفند دود کنیم
پارسال که خواهرن کنکور قبول شد تازه فهمیدم حتی فک و فامیل هم منو با خواهرم اشتباه میگیرن انقد که تبریکات فراوان سمتم روانه می کردن.....قبلا زیاد برام مهم نبود ولی دیگه واقعا کلافه م میکنه این داستان....
امروز یه سری فلش و سی دی عکسهای چند سال پیش آوردم ببینم لب تاپ مامان میخونه یا نه.....روی لب تاب بابا که هیج کدوم رو نمیخوند...اینم سی دی ها رو نمیخوند ولی فلشها رو باز کرد ، یکیشون حاوی عکسای حدودا سه سال پیش بود
توی عکسهای دسته جمعی می گفتیم فلانی پیر شده فلانی تکون نخورده فلانی جوون ترم شده! بهش گفتم ببین تو هم هیچ پیر نشدی
یادمه تیر ۹۵ زد به سرم موهام و کوتاه کردم.....آرایشگره قرار بود تا روی شونه هام کوتاه کنه ولی زد تا رو گوشام کوتاه کرد.....
توی عکسها قشنگ شبیه بچه سه ساله هایی بودم که یه کاسه گذاشتن دور سرشون و دورشو کوتاه کردن.....
گفتم منو ببین چه جوون بودم خییلی جدی گفت آره تو سن ات رفته بالا...
من یهو موندم ! چطوری ممکنه یهویی پیر شده باشم اونم در عنفوان جوانی .اصن من پیر چطوری دلش اومد اینو بگه! اونی که گفته سوسک بچش میگه قربون دست و پای بلوریت بشم کجاس بیاد من کارش دارم
جدیدا چند باره داره این جمله رو تو موقعیت های مختلف میگه و هی تلاش میکنه اینو بهم بفهمونه.....
من که میدونم هدفش چیه با این وجود دچار یک دوگانگی شدم اگه واقعا اینطوره چرا همه ،چه آشنا چه غریبه، فکر میکنن خیلی کوچیکتر از سن واقعیم هستم؟ آیا واقعا در عنفوان جوانی پیر شدم؟ هی میرم جلو آینه ببینم چقد فرق کردم ....واقعا وارد پروسه پیری شدم از الان؟
اون یه هدف مشخصی از تکرار این جمله داره منم اینو میدونم ولی نمیدونم چرا انقد ذهنم درگیرش شده دیگه فکر میکنم شبیه یه مادربزرگ هشتاد ساله چروکیده شدم.......خیییلی حس بدیه خییییلی......کاشکی مثه خودش انقد پول داشتم که میرفتم پوستم رو جوان سازی میکردم......اگه کسب و کار عروسکیم بگیره با اولین پولی که دستم بیاد میرم آنا درم!!!!